and my heart is full of love for your blest heart like that nonstop rain....
and my heart is full of love for your blest heart like that nonstop rain....
عاشقم من میان همه این هجاهای حسرت.... دستانم پر از نیلوفر و یاس .... برای تمامی خوابهای آبی روحمان .... نمی دانم چرا دویدن این همه برایت سخت است... فاصله ای نیست حجم میان ما ... تنها به کوتاهی یک نفس ... آغوش مهربانی ام همواره به رویت باز است اما؟......
باور کن این حصار، دست ساز توست که همان یک نفس را هم میانمان نصف می کند... تو را از خوشبختی می گیرد .... لبریز درد می کند اشک ریزان قلبم را ... چشمانم به سرخی شرم روزهای نخستینند... رسوایم می کنند ... بیا و نظری بر این چشمان خسته از باریدنم کن .... تا شاید باور کنی تنها دستان تو می تواند طعم گس آرامش هدیه ام کند ...دی شکستم از حضور بی محابای تو در میان ناستودنی ها .... چون غرور تکه تکه شده ای بر خاک نشستم... هر تکه در میان احساس ناکامی خلید تا روحم بیش از پیش آزار بیند ...
به یاد خالق شور و شعف
از امروز تصمیم گرفتم فقط از موضوعات خوب و شادی بخش بنویسم .... داشتم تو ذهنم می گشتم که دیدم چقدر کلمات شاد و سرزنده کمه، اما تا دلت بخواد کلمات پر هیبت غم زیاد... به هر زور و زحمتی شده می خوام بنویسم که خوشم....
دیرزمانی است که از انبان غم بیرون جسته ام چون جنی که از بسم الله می گریزد... پیوسته چشمانم از رژه ثانیه های بودن پر و خالی می شود... چیزی در گوش لذتم طعم تند وسوسه را زمزمه می کند.... گونه های خیالم از حیای دخترانه لذت به گل نشسته است.... هنگام پرسه در سبزه زار زندگی پشت دیوار برگها رو می گیرد از سوار آرزوها.... اندک اندک می رود این روح سرکش من تا انتهای قلمرو بی انتهای تصور.... در سبک و سنگین واژه هایم، نمی یابم آنی که جامم را لبریز معنا کند.... تو خود در حافظه واژگانت شعفم را تصویر کن....
به یاد او که پدرم را آفرید....
پدرم میان واژگان پریشانم به دنبال واژهای میگردم تا تو را به تصویر کشم لیکن میان این همه کلیشه روزها و نامها تنها انبانی تهی نصیبم میشود.... به دستان پینه بسته و خسته از روزگارت می نگرم .... زبری دردناکشان یادآور لحظه لحظه تلاش تو برای زنده بودن من است ... بی اختیار اشکِ نمی دانم ذوق، شوق یا دلسوختگی در گودی چشمانم مینشیند... روزهایی را در تصاویر خاطرات کودکانه ام به خاطر می آورم که تو دمِ غروب با جسمی خسته از تکاپوی ارتزاق به خانه گام می گذاشتی ... اما روح خستگی ناپذیرت هیچگاه راضی به پاسخ ندادن لبخند شوق انتظار من نمی شد ... هم پای بازی کودکانه من چشم درچشم عشق من می دوختی ... من به یاد دارم همه ی طعم تکرارناشدنی آن بوسه های عشق تو بر گونه به خواب رفته ام را.... در عجبم که چرا گاهی در گذر این روزهای شتابان عمر ناخواسته پینه دستانت را از خاطر میبرم... با این همه در عمق باور احساسات شکرگزارانه ام همواره تو را در صَدر می نشانم ... گاهی چنان شیفته منش پدرانه ات می شوم که بوسه بر دستان تو تنها گوشه ای از بی نهایتِ سپاس من است...
به یاد خالق مادر
هاج و واج مانده ام میان این همه صبوریت مادر .... هماره دستانت چو مهری بی غش مرهم دستان خسته از جوانیم می شود ... با لبخندی همیشگی و گاه ابروان درهم تنیده دلپاکت ... می بری ام تا مرتفعترین اوج درخشش رویاهایم .... حیرانم، این همه عشق را از کجا آورده ای که هیچگاه کاسته نمی شود از گنجینه ات ... چون سرچشمه ای روان که هیچ انتهایی برایش متصور نیست حتی در دوردست دریاهای بخشش همه آدمیان سخاوتمند .... لحظه ای تاب نمی آوری خشی بر جسم و روحم را ... اما دریغ از زخمهای نادانسته ای که گاه عجولانه بر روحت نشاندم ... بایستی تمامی روزهای زندگیم را به نام آرامش بخشت بنامم ... نه یک روز را. عادت دیدگانم نظاره حضور بی تمنای توست ... همیشه تکرار می شوی پس هربار عطش مهربانی ام ... سیرابی بی منتی که تنها از میراب عشقی چون تو می توان انتظار کشید ... امروز که نامت را بر لب می آورم، وجودم سراپا شوق داشتنت می شود..... تو را تا بلندای ایثار مادرانه ات می ستایم ... گرچه تو خود ستودنی ترین مخلوق خداوندی که همه بخشندگی و دهش بی نهایتش را در وجود تو متجلی ساخته است.... بهشت معشوق تنها حبه ای کوچک از آن آغوش نوازش توست .... امشب کنار سجاده نیایشت خواهم نشست تا هم نوای تو من نیز سجده شکر کنم بودن آکنده از عطوفتت را ....
بیا و پایانم را آغازی دیگر باش.... اندک اندک این خیال خیالاتی من باور می کند که پایان ماجراست!؟؟؟
میان بهت واژگان گیج و خسته ام به دنبال حرفی نو می گردم ... کلمات اندکی می یابم که ظرفی برای شادی دستهایم باشند ... شاید از آنروست که غم یکه تاز سخنان دل پریشم گشته است ... دی که در شوق دیدار پا به پای عقربه های شتابان ساعت دور خود می چرخیدم ... بردیدم از این همه یاس نیامدنت... مهیای حضورت بودم، خط به خط شوق دیدگانم را با خود می کشیدم ... اما نگاهم بر درگاه ماسید و گوشم از کمین شنیدن دیوانه گشت ... اما تو همچنان نبودی تا بی قراری این نیاز بی تاب را ببینی .....
سلام
در غریبگی مه آلود چشمانت گم شده ام... دیریست که درمقابل آینه چشمانت ننشسته ام ... چه شد که من میان این همه هجمه تنهایی هجاهای عشقم مانده ام ... دیگر تاب نمی آورم این رفاقت غریبه عشقت را!!!؟؟؟
در تاخت و تاز بی رحمانه ثانیه های شک و بی اعتمادی بند بند وجودم می لرزد ... کجاست آواهای تایید باورم ... ایمانم از تار و پود نخ نمای پوسیدگی خبر می دهد.... انگشت بر این کرباسه کنی سوراخی به وسعت چشمهای بی قرارم باز می شود .... تضمین نمی کنم ریسمان عشق پژمرده ام را .... سقوط از آنمان خواهد شد ... و من میان آسمان و زمین زندگی برای همیشه هر آنچه خوشی وصال توست را به رویاهای دخترانه ام خواهم سپرد ...
باور کن این سطور تنها ردیف و قافیه نوشتار خسته ام نیست ... اینها حقایقی است که به سخره شان بگیری دودمان آسایش وصال دور از دسترسمان؟؟؟!!!! را به باد یاس و نامیدی و هجران خواهند سپرد ...