به یاد خالق روح
این روزا یه حس دیگه ای داره تو وجودم شکل می گیره، انگار روح من تو مرحله تناسخه و می خواد تو وجود یکی دیگه شکل بگیره و آروزهای ناکام من رو دنبال کنه ... کم کم باید این جسم رو از خاطر ببرم... همیشه برام سوال بود که چطور مادرا دچار خود فراموشی میشن؟ و هر وقت به این موضوع می رسیدم می گفتم من اینطوری نمی شم.... اما ....
هنوز احساسی با من نیست اما بهت و هراسش رهایم نمیکند... تشویش را می توان به وضوح در یک در میان ضرباهنگ قلبم دید... بایستی خود را برای این استحاله پنهان روحم بیارایم .. تمام وجودم در انتظار خلاصه شده است..... تولدی در راه است ....
+ نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1390ساعت 8:19  توسط ش!
|
به یاد خالق مادر
تو از نسل آفتابی هم از نسل زمین، آغوش مهرآگین عطش مادرانه ات را پایانی متصور نیست ....
کوچه های ظهر داغ تابستان رد پاهای نگران تو را هنوز در خاطر دارد آن زمانی که با نگاه پرسان و جستجوگرت به دنبال شیطنتهایم میدویدی ... اکنون که از روزگار کودکانه ام فرسنگها فاصله گرفته ام، دلتنگ همان روزگارانم، دنیای سراسر شور و سرور کودکیام، از سویی دیگر به تازگی دریافتهام که تو چه لذت دردآلودی برای پروراندم کشیدی... بردباری و سعه صدر قلبت را با تمامی وجود میستایم... لحن صدایت از پس نجوای لالائی آرامبخشت در گوشم طنین انداز مهربانی است .. خسته از همه این هیاهوی دنیای آشفتگیها رخت کهنه زیستنم بر دیوار همیشه سترگ حضورت می آویزم... لطافت دستان اشتیاقت غبار از سر و رویم می تابد و من در جامه عطرآگین مادرانه ات به خواب لذت بی دغدغه می روم.....
امروز بهانه ای بود تا از دیروز تو بنویسم ... بزرگ بودن خود آفتی است که نیاز به مادرانه ها را به حاشیه می راند و لاجرم سپاس بودنت را بر فراموشخانه ذهن ... پس قدردانیم را بپذیر در همین روز که به یمن نامت نیاز به تو را در همیشه زندگی به رخ میکشد...
+ نوشته شده در سوم خرداد 1390ساعت 10:9  توسط ش!
|
به نام عاشق ترین عشاق
گاهی اوقات احساسم ترجیح میده تو پستو بمونه و با هرچی کلمه و خط و نوشتنه قهر میکنه...
گاهی کلمات گنجایش دلم رو ندارند... اعتمادی هم بهشون نیست.. چون غیر از غم نوشتن و به کنه قلبم ریش زدن کاری ندارند... باید بهشون زمان بدی ... یادشون بدی که از خوشی، همتایان بیشتری پیدا کنند..
منتظرم... منتظر روزی که کلمات گوش نواز و دلنواز خوشی از دلنوشته هام سرریز کنه... دعا کن ...
+ نوشته شده در دهم بهمن 1389ساعت 14:59  توسط ش!
|
با یاد تنها عاشق بی چشمداشت
فصه تلخ من و دلتنگیهایم برای گذشته داستان کهنه ای است که پایانی ندارد. .. تا منتهاالیه خاطره دلتنگم... برای روزهای تصمیم و انتخاب و استواری دلتنگم... قفل بر زبانم بسته است این حس ندامت ... انعکاس فریادهای تنهائیم بسی دل آزار است.. من و من رودروی هم به جنگ تقصیرها صف آرائیده ایم... حماقت دل، تلخترین طعنه ای است که بر جان حال نزار اکنونم می نشیند... در کنار همه حسنهایی که برای بودنشان سپاسگزار معبودم، ساده دلی و حماقت تنها مرده ریگی است که از قلب عاشقم بر جای مانده است ... و قمار بی مهابای چشمان مشتاقم فرجامی جز باختی شکوهمند ندارد ...عشق از سبوی عطش من آرام آرام به دنیای بی رحم نفوذ کرد و به انتها رسید... خواستنی که غرق در نفس خودخواهانه ات باشد بی هیچ عنایتی بر کمال معشوق سرانجام دلسردانه ای با خود خواهد داشت... لیکن نمی خواهم بپذیرم این اعتراف تلخ احساسم را....
+ نوشته شده در پنجم آبان 1389ساعت 9:8  توسط ش!
|
دلم میان همه دلشوره و دلواپسی فردا گم شده است، من از دیروز حرف می زنم اما امروز من به سوی فرداهای نگران پیش می رود. تو دیروز در کنارم بودی، امروز فرسنگها دور در مقابلم و شاید هم فردا پشت سرم باشی. نمی دانی تا چه عمقی از دلم را می خراشد این اعتراف که اشتباه کردم.... تو هنوز ایستاده ای سمج و راسخ در مقابلم چشمان گریان احساس من ... ترس من همیشه در تیک زدن گزینه ای اشتباهی بود ... همه این ترسهای اشتباهی اینک بر سرم آوار شده است. ... تسکینی بر این دل شکسته ام نمی یابم .. شاید اگر اوراق خط خطی دفتر خاطراتم را بر باد دهم تو و عشقت نیز فراموشم شوید ... اما افسوس این شکست اولین و آخرین قلبم، خط پایانم شد. ... پسِ همه این مدت که نخواستم اندوه را بر درونم راهی باشد.. بر سرم آوار شد این سیلاب بی رحم آلامم ... سخن از آرامش در میان نیست، لیکن تمنایش تمامی زیر و بم روحم را به یغما می برد... زنگ همه آن آوازهای مخالف به تازگی در گوشم به صدا درآمده اند، آه که دیگر گریزی نیست و آب ریخته بر زمین را نتوان سیرابی عطش تشنه ای کرد...
معبودا دلی اینچنین بی تاب تنها تاب تو را دارد و بس، پس بر این بی تابی دیوانه وار قلبم آرامی شایسته خود باش نه آرامشی شایسته خطاهای من.... حیرانی این دانه های اشک سرگردانم را سامانی دوباره بخش ... هوس خنده ای بی تکلف از اعماق دلگریه های پریشانم را تنها تو برآورده خواهی کرد..
+ نوشته شده در یازدهم مهر 1389ساعت 14:12  توسط ش!
|
به یاد خالق مادر
دلم برای مادرم تنگ است برای دستهای بی تاب از نگرانیش، همه احساس خواستنش را میان روزمرگی های شتابان عمرم گم کرده ام. به خیالم او جاودانگی بی پایان دل باختگی است ... هیچگاه هراس نبودنش به سراغم نمی آید... لیکن دی در خواب نوشین شبانه ام کابوسی تلخ بر سرم آوار شد... گویا من او را پشت ثانیه ای بی رحم از ساعت عمرم جا گذاشته بودم.. باران اشکهای بینوائیم آرامم نمی کرد..
امروز که خواب از چشمانم رمید، بوی مهربانی مادرم را شنیدم، آری من هر بامداد او را در قاب زندگیم می شناسم، به تازگی دریافته ام که چه لبخند زیبایی صبحهای خوشبختیم را کنار هم می چیند. میان هزاران واژه ای که در قلمرو خط و نوشتن می شناسیم چگونه تصویر کنم اوج خواهش وجودم برای تو را؟ کدام هجای عشق را امین اشتیاق قلبم کنم؟ تو هماره در فراخنای باور من بر فراز کلمه مقدس نشسته ای... دهش بی دریغ قلبت آنی از من دور نمی شود ... حتی اگرچه در حضیض شقاوت آدمیت گرفتار آیم، تو زمزمه آرامش من در فراز و فرود هیجانهای گاه و بیگاه نفسم هستی ...
دیگربار روز ستودنت فرا رسید گرچه تو سزاوار ستایش لحظه لحظه ثانیه های عمرم هستی ... بایستی سپاس معبودم به جا آورم که اسطوره ای چون تو در میان آدمیان خلق کرد .... م ا د ر ...
+ نوشته شده در دوازدهم خرداد 1389ساعت 8:24  توسط ش!
|
سوگند به قلم
امروز واژگان مشتاق من از عمق قلب سپاسگزارم، هدیهای است بر دستان خستگی ناپذیر معلمم، او که چون راهبری بی همتا دستان نادانی ام را آرام آرام به حس لمس لذتبخش ناشناختهها برد.
او که تمامی داشتههای دانش و دریغش را بی منت بر سر سفره دانش آموزیم گذارد. من همیشه در ادای دِین تک تک کلماتش باز میمانم.
+ نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:31  توسط ش!
|