|
به یاد خون خدا روز عاشورا از غنای همه بی نیازیها بر خود می بالد:بی نیاز از عزت، ابهت و بزرگی عشق، اوج غرور و آزادگی انسان، فدا شدن، ... و در عین این همه غرور از حضیض انسانی به درد آمد، دردی که تا ابدیت انسان باقی است... به راستی چرا حجم فاصله آنروز آدمیان اینگونه در اذهان ما می درخشد، چرا که این فاصله از بدو وجود آدمیان تا به امروز باقی بوده است.... شاید از آنروست که روز عاشورا این انعکاس حجم به ابعاد بینهایت وجود رسید ... همانسان که بر قدرت شگفت وارستگی حسین دیده تحسین می گشایی و سرمست غرور از انسان بودن ... از قهقرای دنائت شرم از آدمیت می شود... چرا که حضیضی اینچنین فرومایه نیز از آن آدمی است.....
به یاد پیام آور عشقها چه حسی است جستجو میان خاکستر خاطرات ... زیر هر کپه ای هیجان رستاخیز احساسی با توست ... شاید اگر به آن لحظه بیاندیشم خیال به خاک سپرده ام بیدار می شود ... گاهی هم از فرط بی اشتیاقی امروزت بر درخشش هوس های ماسیده بر خاکسترها خنده بی رمقی می کنی ... شاید به نظر برسد آن روزها قلب من کودکی بیش نبوده و ثمره بزرگسالی قلبم هم آغوشی با واقعیت تلخ بی احساسی هاست ... بهای سادگی و بی آلایشی عشقی که من می شناختم زندگی بدون عقل عاقله زنانی است که توبره شان پر است از سعادت زیستن!!!!!.... به هر سوی امروز سالروز عشق من است ... عشقی که آن را بر سر میز زندگی با خوشبختهایی که تو باور می کنی قمار کردم ... با تمامی وجودم تشنه احساس نیکبختی ام... آیا تو آنها را با آن خود در کوزه ات ریختی .... سیرابی، خیال شیرینی است که هر شامگاه دیوانه وار به سراغ تپش های بی رمق قلبم می آید تا برای دمی چند هیجان ضربان عشق را حس کنم .....
به یاد روح هستی عاشقم من میان همه این هجاهای حسرت.... دستانم پر از نیلوفر و یاس .... برای تمامی خوابهای آبی روحمان .... نمی دانم چرا دویدن این همه برایت سخت است... فاصله ای نیست حجم میان ما ... تنها به کوتاهی یک نفس ... آغوش مهربانی ام همواره به رویت باز است اما؟...... باور کن این حصار، دست ساز توست که همان یک نفس را هم میانمان نصف می کند... تو را از خوشبختی می گیرد .... لبریز درد می کند اشک ریزان قلبم را ... چشمانم به سرخی شرم روزهای نخستینند... رسوایم می کنند ... بیا و نظری بر این چشمان خسته از باریدنم کن .... تا شاید باور کنی تنها دستان تو می تواند طعم گس آرامش هدیه ام کند ...دی شکستم از حضور بی محابای تو در میان ناستودنی ها .... چون غرور تکه تکه شده ای بر خاک نشستم... هر تکه در میان احساس ناکامی خلید تا روحم بیش از پیش آزار بیند ...
به یاد خالق شور و شعف از امروز تصمیم گرفتم فقط از موضوعات خوب و شادی بخش بنویسم .... داشتم تو ذهنم می گشتم که دیدم چقدر کلمات شاد و سرزنده کمه، اما تا دلت بخواد کلمات پر هیبت غم زیاد... به هر زور و زحمتی شده می خوام بنویسم که خوشم.... دیرزمانی است که از انبان غم بیرون جسته ام چون جنی که از بسم الله می گریزد... پیوسته چشمانم از رژه ثانیه های بودن پر و خالی می شود... چیزی در گوش لذتم طعم تند وسوسه را زمزمه می کند.... گونه های خیالم از حیای دخترانه لذت به گل نشسته است.... هنگام پرسه در سبزه زار زندگی پشت دیوار برگها رو می گیرد از سوار آرزوها.... اندک اندک می رود این روح سرکش من تا انتهای قلمرو بی انتهای تصور.... در سبک و سنگین واژه هایم، نمی یابم آنی که جامم را لبریز معنا کند.... تو خود در حافظه واژگانت شعفم را تصویر کن....
به یاد او که پدرم را آفرید.... پدرم میان واژگان پریشانم به دنبال واژهای میگردم تا تو را به تصویر کشم لیکن میان این همه کلیشه روزها و نامها تنها انبانی تهی نصیبم میشود.... به دستان پینه بسته و خسته از روزگارت می نگرم .... زبری دردناکشان یادآور لحظه لحظه تلاش تو برای زنده بودن من است ... بی اختیار اشکِ نمی دانم ذوق، شوق یا دلسوختگی در گودی چشمانم مینشیند... روزهایی را در تصاویر خاطرات کودکانه ام به خاطر می آورم که تو دمِ غروب با جسمی خسته از تکاپوی ارتزاق به خانه گام می گذاشتی ... اما روح خستگی ناپذیرت هیچگاه راضی به پاسخ ندادن لبخند شوق انتظار من نمی شد ... هم پای بازی کودکانه من چشم درچشم عشق من می دوختی ... من به یاد دارم همه ی طعم تکرارناشدنی آن بوسه های عشق تو بر گونه به خواب رفته ام را.... در عجبم که چرا گاهی در گذر این روزهای شتابان عمر ناخواسته پینه دستانت را از خاطر میبرم... با این همه در عمق باور احساسات شکرگزارانه ام همواره تو را در صَدر می نشانم ... گاهی چنان شیفته منش پدرانه ات می شوم که بوسه بر دستان تو تنها گوشه ای از بی نهایتِ سپاس من است...
به یاد خالق مادر هاج و واج مانده ام میان این همه صبوریت مادر .... هماره دستانت چو مهری بی غش مرهم دستان خسته از جوانیم می شود ... با لبخندی همیشگی و گاه ابروان درهم تنیده دلپاکت ... می بری ام تا مرتفعترین اوج درخشش رویاهایم .... حیرانم، این همه عشق را از کجا آورده ای که هیچگاه کاسته نمی شود از گنجینه ات ... چون سرچشمه ای روان که هیچ انتهایی برایش متصور نیست حتی در دوردست دریاهای بخشش همه آدمیان سخاوتمند .... لحظه ای تاب نمی آوری خشی بر جسم و روحم را ... اما دریغ از زخمهای نادانسته ای که گاه عجولانه بر روحت نشاندم ... بایستی تمامی روزهای زندگیم را به نام آرامش بخشت بنامم ... نه یک روز را. عادت دیدگانم نظاره حضور بی تمنای توست ... همیشه تکرار می شوی پس هربار عطش مهربانی ام ... سیرابی بی منتی که تنها از میراب عشقی چون تو می توان انتظار کشید ... امروز که نامت را بر لب می آورم، وجودم سراپا شوق داشتنت می شود..... تو را تا بلندای ایثار مادرانه ات می ستایم ... گرچه تو خود ستودنی ترین مخلوق خداوندی که همه بخشندگی و دهش بی نهایتش را در وجود تو متجلی ساخته است.... بهشت معشوق تنها حبه ای کوچک از آن آغوش نوازش توست .... امشب کنار سجاده نیایشت خواهم نشست تا هم نوای تو من نیز سجده شکر کنم بودن آکنده از عطوفتت را ....
|
![]()
به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
Home
|