تبليغاتX
سخنان سکوت

سخنان سکوت


درباره وبلاگ


به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
29 سال پیش توی یک روز سرد زمستانی بی خبر از هیاهوی این دنیای هزاررنگ بی رنگ پس یک حادثه تاریخی فرزند تسلیم ابدی شدم! با گذشت همه این سالها هنوز نتونستم ابهامات این بیغوله زیستن رو درک کنم! که چرا آدما وقتی واردش می شن واسه خودشون کاخ ابدیت می سازن بی اندیشه گذر!؟
هنوز ذهن من پر از سوالهای رنگارنگیه که تو پستوی قلبم قایمشون کردم!؟؟؟
می خوام بنویسم که بعضی وقتا غمگینم اما تو سکوتم! بعضی وقتا شادم اما باز تو سکوتم! چونکه زبونم تو هول و ولای حرف زدن ترجیح می ده خاموش باشه!







به یاد تنها عاشق

چه روزگار غریبی است که من از حضور ثانیه ها خجلت زده ام. آری اکنون من از مهربانی می گریزم. چراکه حرفهای ناگفته زیستنم گلویم را سنگدلانه می فشارد. پنجره چشمان منتظرم چون همیشه مه گرفته است.... بی صبرانه در غبار شیشه برایت پیغام منتظرت می مانم نوشتم، اما، خیسی شرم پنجره کلامم را نقش برآب نمود... لیکن من هنوز امید را نباخته ام و عاشقانه چشم در جاده دوخته ام شاید در پس پیچ جاده، سوار رویاهای دخترانه من در هیبتی نو از راه رسد.... تمام طول راه کودکی را به امید فردا دویدم! افتان و خیزان ثانیه های گرانقدر عمرم را هر لحظه به سویی پرتاب می کردم تا بلکه سریعتر از گستره عقربه ها خط بخورند، ولی باختم هم خاطره دیروز را هم .... هنوز کورسویی از امید هست.... به شرطی که عشق من پا درون مرز نفرت نگذارد... ؟!.

 

یکی می گفت خیلی یکرنگم؟!

گفتم: هفت خط رنگی هم می تونند تو یه نقطه سپید بشند.؟ اگه رنگا بیشتر از هفت تا باشند چی؟...

 

 

بیست و یکم بهمن 1386

به یاد خدا

نفرین بر من، نفرین بر این احساس خسته، نفرین بر من که هیچگاه تبسم زندگی را باور نکردم! نفرین برمن که خودخواه ترین قربانی خودخواهی بودم! نفرین بر من و بالهای شکسته مرغ خیالم! چگونه است که فریاد نیز نامده در گلویم می خشکد. نفرین بر من که حتی خاطره بودن هم از من می گریزد! نفرین بر من که خیال و خاطره را یکجا باختم! نفرین بر من که ابلهانه ادعای عاشقی کردم! از آنرو که تاب خرمن کوب عشق نیاوردم و  خوشه های دسته شده خیال دست چین بر سقف آسمان خواهش نقش شد.

پی نوشت:

 به یاد اعتماد بزرگ آُفرینش

خدایا چرا من همیشه از لیاقت قافله ها جا می مانم؟! چرا هربار که بر زورق اعتماد نشستم مرا به طوفان دریا سپرد؟! آری طوفان سهمناک غم! ماهیان دریا نیز همواره بر من طوفان زده اشک ترحم می ریزند. همراه زورقی شده ام که هیچ به ندای همراه تنگدلش نمی اندیشد و همیشه مرا گوشه جزیره تنهایی رها می کند و در افق ناپیدای دریای وحشتم گم می شود.

آنروز که من پیراهن سپید اقبال برتن می کردم، جامه ای که مدتها در انتظارش جنگیده بودم! همگان آرزوی سپیدبختی بر کوله بارم می گذاردند و من غرق در اشتیاق سفر در خود نمی گنجیدم. لیکن همان دم که من و زورقم از هیاهو دور شدیم، تکه ابر سیاهی سایه بان یاس همیشگیمان شد. یاس ندیدن آفتاب داغ عشق! برخی اوقات به خاطر ترحم نمی دانم که؟ تنها، کورسویی بود کمی روشن اما نه آنچنان گرم! که به چشم برهم زدنی در خیال خواهش من دود می شد!؟ به یمن حضور همین تکه ابر، همیشه هوای دلم بارانی است. به کوله بار سفر پناه بردم اما هیچ نبود جز شبح سیاهی که سپیدی بختم را به لجن کشید!!

من عاشق زورقم بودم! عاشق اینکه در پناه بادبان بلند و فراخش بر فراز موجهای امنیت آرامش دریا طعم گس و گاه شیرین عشق را مزه کنم! سر بر بالین خسته زورقم بگذارم و خیال پرآلام روزگارش را تسکین باشم. لیکن انگار من سزاوار همراهی زورقم نبودم.....

هشتم بهمن 1386

به یاد خالق باران

می خواهم به صبح بیاندیشم. به باران به آسمانی که از ته دل می گریست به برفهایی که از سبکی به پرواز درآمده، با ناز و غمزه قدم بر زمین می گذاردند! می خواهم به دیروز بیاندیشم. به خیالی که هنوز پا در لجن زار بزرگی نگذارده بود به رویای کودکانه ای که باعث شد فردا را باور کنم. به چشمانی که آبی تر از آسمان می دید. و به احساس امروزم! به یاس تکه تکه شده ای که بازی را باخت، به زجر تلخی که التماس ماندن می کرد!! به ناتوانی سمجی که به اکراه ترکم کرد!!

ششم بهمن 1386

به یاد او

پنجره ای روبرویم کاشته اند که نرده های آهنینش سفیر نیامدن رویای من است. گویی باید از پشت این میله ها تنها تصوری از خیالهایم را ببینم و چون تشنه ای که خیال آب تشنه ترش می کند حریص تر شوم! به تازگی متوجه شده ام تمام باغها و دشتهای سبزی که پشت پرچین رویاها دل مرا همیشه با خود می برد چه آسان می تواند پذیرای خزانی زرد و افسرده شود! بی آنکه چشم امید به آمدن بهاری داشته باشم! نمی دانم از سنگدلی توست که رویاهایم اینچنین زود خزان ریز شده اند یا از ساده لوحی و خیال پردازی من! هرچه هست من تنها دردش را با تمام وجود حس می کنم!

سوم بهمن 1386

باز من نشسته ام در این گوشه دنیا مثل همیشه تلخ و سرد و گزنده و شاید ترحم انگیز! منم و یک دنیا هراسُ بدون هیچ امید پایداری.بدون هیچ آرزوی دست یافتنی! مثل همیشه از زور سرمای بی کسی کز کرده ام. و شاید آواره در سرزمین یخ زده خودخواهیها! منگ و بی خود دور خود می چرخم.

سکوت مانده است و یک احساس سرد و کرخت! همه جا مه آلود مبهم شبه ناک و غمبار است. من هیچ نمی بینم جز خودم! دلم! برای کسی نمی تپد جز خودم خودخواهی محض! آواره از خیال خواستنها و ناامید از دستان خالی یافتن چگونه باز من رسواتر از همیشه اشک غماز می ریزم!؟ من مانده ام و جبر زندگی! هیچ نمی خواهم هیچ هیچ هیچ! حتی تو را حتی خودم را! باور کن بن بستی است که مدام چنگ بر دیوارش می سایم. یک احساس گنگ غریبه ای که به زور آمدن و رفتنش آشنایم شده است!

دوم بهمن 1386