چه روزگار غریبی است که من از حضور ثانیه ها خجلت زده ام. آری اکنون من از مهربانی می گریزم. چراکه حرفهای ناگفته زیستنم گلویم را سنگدلانه می فشارد. پنجره چشمان منتظرم چون همیشه مه گرفته است.... بی صبرانه در غبار شیشه برایت پیغام منتظرت می مانم نوشتم، اما، خیسی شرم پنجره کلامم را نقش برآب نمود... لیکن من هنوز امید را نباخته ام و عاشقانه چشم در جاده دوخته ام شاید در پس پیچ جاده، سوار رویاهای دخترانه من در هیبتی نو از راه رسد.... تمام طول راه کودکی را به امید فردا دویدم! افتان و خیزان ثانیه های گرانقدر عمرم را هر لحظه به سویی پرتاب می کردم تا بلکه سریعتر از گستره عقربه ها خط بخورند، ولی باختم هم خاطره دیروز را هم .... هنوز کورسویی از امید هست.... به شرطی که عشق من پا درون مرز نفرت نگذارد... ؟!.
یکی می گفت خیلی یکرنگم؟!
گفتم: هفت خط رنگی هم می تونند تو یه نقطه سپید بشند.؟ اگه رنگا بیشتر از هفت تا باشند چی؟...
