چه لحظه شمار گیری نگاه چشمانم را سد میکند! به سادگی یک سلام واژه ها از گوشه لبانم سر می خورند در سکوت سنگین تنهایی گم می شوند. برایم هیچ نمانده است جز ستیز وحشت آمدن ثانیه های آینده با شتاب چشمان در انتظارم ... خسته از اینهمه جدال، ردپای روزمرگی را بر شن های ساحل زندگیم می کشم! ... تو نمی دانی، نه تو اصلا نمی دانی در وحشت اوهام تنهایی من چه می گذرد. گویی مدتهاست که اشتیاق من با سوار آرزوها وداعی بی بازگشت کرده است.... دی چشم در چشمان آتش دوخته بودم تا لحیب انتظار در شعله هایش گم کنم ..... اما کوچه گردی افکار مضطربم را چه می کردم؟! .....
ساعت چهار بار نواخت ..... چشمانم نگاه از آتش دزدید و پنجره را نشانه رفت! تاریکی شب می رود که سر بربالین روزی دیگر بگذارد .... گاه سو سویی از دور می درخشد لیکن پیش از آنکه امیدی در نگاهم جان بگیرد، اشتیاقم بر تن شب می ماسد ... رخوت خواب و خلسه بر مژگانم سنگینی می کند ... ساعت بازهم نواخت! آه ... این بار پیراهن تشویش بر تن کردم ... نمی دانم خیالم در اضطراب کوچه ها دنبال چه می گردد؟!... لحظات انتظارم به شدت تب کرده اند!... تو را هذیان می بینند.... حالا تو هی بگو رفته بودم برایت خوشه طلایی عشق دسته کنم!