تبليغاتX
سخنان سکوت

سخنان سکوت


درباره وبلاگ


به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
29 سال پیش توی یک روز سرد زمستانی بی خبر از هیاهوی این دنیای هزاررنگ بی رنگ پس یک حادثه تاریخی فرزند تسلیم ابدی شدم! با گذشت همه این سالها هنوز نتونستم ابهامات این بیغوله زیستن رو درک کنم! که چرا آدما وقتی واردش می شن واسه خودشون کاخ ابدیت می سازن بی اندیشه گذر!؟
هنوز ذهن من پر از سوالهای رنگارنگیه که تو پستوی قلبم قایمشون کردم!؟؟؟
می خوام بنویسم که بعضی وقتا غمگینم اما تو سکوتم! بعضی وقتا شادم اما باز تو سکوتم! چونکه زبونم تو هول و ولای حرف زدن ترجیح می ده خاموش باشه!







به یاد تنها امید فراموش شدگان

همین دیروز بود که آمده بودم تا بهار و طراوت باران هديه كنم ... کوله بارم پر بود از نرگس و نیلوفر و یاس  و...  آمده بودم تا خيال خوبي دست چين كنم....

می دانم بارها از اهالی دیروز شنیده بودم وصف حضورت را ... اما چه بگویم که که مدتهاست در اندیشناکی امروزمان تو را در ابهام لحظاتمان گم کرده ایم ..... باور می کنی من از تو تنها نامی می دانم و پهلویی شکسته و... اشکهایی که بی اختیار با نام تو نسلها بر زمین خشک باورمان ریخته است .... هنوز عطش لحظاتی که به جستجوی کمال آواره در کوچه پس کوچه های تردید می تازیم سیراب نشده است ... تو خود تجلی کلمه بودی ... اما چگونه باورت در کوران تاریخ بیرحم لگدمال طمع دین فروشان شده است .... می دانی من گم شده ام میان این همه تزویر، اين همه بازيگران اينسان ماهر .... تو فكر مي كني راه خواهم يافت؟... تا تو را بدون حجاب تعصب، الهه فروشي .. اسطوره سازي دل پريش .... به نظاره بنشينم  تا اين ترديدهاي جانكاه رخت از جانم بربندند... تو را در هزارتوي باورهاي كهنه شان پيچيده اند .... با نام تو حاجت روا مي شوند .... اگر تو را از پشت پرده نمايش بازاريشان حتي اندكي ميهمان نگاهمان مي كردند در همان نور تجلي محو مي شدند .... اما چه آرزوي دلفريبي است شناخت تو از ميان چندگانگي حرفاي ديروز .... يك حرف از كتاب خدا به قوت باورم شده است .... تو تنها كسي بودي كه خداوند كوثر ناميدت .... شايد از اينروست كه تو را با هين نام در تكثر افكار رنگينشان مدفون كرده اند....

 اري بانوي ياسهاي سپيد من دمي از بهشت به تماشا بنشين تا مرا در خواب بوسه ها، در توهم فردا در حسرت ديروز نظاره ام كني ... دستان خواهش من به سوي تو امده است تو خود مرا از اسن سرايهاي سرگردان نجاتت بخش ...... 

سی ام اردیبهشت 1387

سلام؛

از همانروز كه من از خيال خيس و باراني ات متولد شدم، نگاه تو عشق آموختم... سراسر وجودت نثاري بي دريغ بود... من هميشه پيراهن تنهاي ام را كنار ايوان بودنت به ديوار حضورت .. مي آويزم. تو هستي .... حتي در پس چشمان بسته ام نيز تو را مي بينم كه عاشقانه ستايشم مي كني ...دوان دوان بي واهمه تودرتوي خيال و خاطره را مي تازم و بازمي گردم كنار حضور بي آلايش تو...  آرامش از عمق مردمك چشمان عاشقت برتنم ميتابد.. تنم از هيجان داغ است چون لذت شيرين هنگامه وصال، تو با مني ... انگشتانم بر تن شوق باهم بودنمان ضربآهنگ غرور و شادماني گرفته است....

از اينكه گاهي به يمن!!!! عادت روزمرگي زندگيم فراموش مي كنم كه معجزه بودنت را سپاسگزارم، شرمگينم...

ليكن خيال مادرانه تو تا ابد قرين ثانيه هاي شتابان عمرم خواهد بود... همچنان كنار ديوار حضورت عاشقانه تكيه خواهم زد ... تو فراتر از عشقي .. كه تا بهشت فدا شدنت نيز خيال و خاطره و احساس و مرا با خود خواهي برد.... به تو مي انديشم مادر ... نه در دانه اشكهاي بي تابم ... كه در بغض خندهاي خواهش ديدنت ........

تقديم به بهترين دوستم.....

چهاردهم اردیبهشت 1387

سلام؛

 تمامي واژگانم به صف شده اند تا خط به خط ثانيه هاي فرصتم را بنگارند!... گوشه گوشه ذهن مشوشم را جستجو مي كنم!..

زندگي آغاز شد بي چون و چراي من براي زيستن، بي اطلاع از نياز من براي بودن در الست... پيمان مي بنديم.... تا برترين ... جانشين باشم.!! با اينكه نمي توانم دل از او بركنم، بايد بروم.. تا ناكجا آباد ... ماموريتي ناشناخته و پر هول ...

چشمانم را كه گشودم نگاهي مرا با تمامي اشتياقش در آغوش كشيد!.. اما من مي گريم! در فراق او مي گريم!! چه غريبستاني است ... مهر نگاه مادرم را نمي فهمم. شادي خنده هاي بي آلايش را باور نمي كنم ... زمان گذشت ... چندي نشده عادت زندگي به سراغم آمد... همرنگ جماعت .. عهد را فراموش كرده ام ... و امروز دير زماني است كه ثانيه هاي سفر را قرباني روزمرگي هاي دردناكم مي كنم ... هميشه به اميد فردا ... ديگر اين ناكجا آباد راضيم نمي كند. پا در درون خود گذاردم... بار آفرينش كم كمك بر دوشم سنگيني مي كند ...

دوم اردیبهشت 1387