همین دیروز بود که آمده بودم تا بهار و طراوت باران هديه كنم ... کوله بارم پر بود از نرگس و نیلوفر و یاس و... آمده بودم تا خيال خوبي دست چين كنم....
می دانم بارها از اهالی دیروز شنیده بودم وصف حضورت را ... اما چه بگویم که که مدتهاست در اندیشناکی امروزمان تو را در ابهام لحظاتمان گم کرده ایم ..... باور می کنی من از تو تنها نامی می دانم و پهلویی شکسته و... اشکهایی که بی اختیار با نام تو نسلها بر زمین خشک باورمان ریخته است .... هنوز عطش لحظاتی که به جستجوی کمال آواره در کوچه پس کوچه های تردید می تازیم سیراب نشده است ... تو خود تجلی کلمه بودی ... اما چگونه باورت در کوران تاریخ بیرحم لگدمال طمع دین فروشان شده است .... می دانی من گم شده ام میان این همه تزویر، اين همه بازيگران اينسان ماهر .... تو فكر مي كني راه خواهم يافت؟... تا تو را بدون حجاب تعصب، الهه فروشي .. اسطوره سازي دل پريش .... به نظاره بنشينم تا اين ترديدهاي جانكاه رخت از جانم بربندند... تو را در هزارتوي باورهاي كهنه شان پيچيده اند .... با نام تو حاجت روا مي شوند .... اگر تو را از پشت پرده نمايش بازاريشان حتي اندكي ميهمان نگاهمان مي كردند در همان نور تجلي محو مي شدند .... اما چه آرزوي دلفريبي است شناخت تو از ميان چندگانگي حرفاي ديروز .... يك حرف از كتاب خدا به قوت باورم شده است .... تو تنها كسي بودي كه خداوند كوثر ناميدت .... شايد از اينروست كه تو را با هين نام در تكثر افكار رنگينشان مدفون كرده اند....
اري بانوي ياسهاي سپيد من دمي از بهشت به تماشا بنشين تا مرا در خواب بوسه ها، در توهم فردا در حسرت ديروز نظاره ام كني ... دستان خواهش من به سوي تو امده است تو خود مرا از اسن سرايهاي سرگردان نجاتت بخش ......
