|
به یاد پناه امن همیشگی ام نمي دانم از كجا آغاز كنم، از كلاف سردرگم سرگشتگي ... از رنج مهربان بودن....از اشارتي كه اميد دارم رنگ و بوي از گمانم نداشته باشد... من عشق را برايت بارها هجي كرده ام ... باور نكرده اي؟!... چيزي در دلم فرو ريخت .... خيالي نامحرمي پا بر حريم تنهائي ام گذارده است... خيالي كه تو مجوز عبورش دادي ... تمامي عاشقانه هاي پر شورم ... بر ديوار حيرت امروزم ماسيده اند... چه تب و تاب بي اماني ضربان قلبم را به سخره گرفته است... هيچ نمي دانم چگونه افكار غريبه اي را كه از در و ديوار دلم ظاهر مي شوند .... بيرون كنم !!!! هيچ مي داني چگونه حيراني ديوانه اي را بر جانم افكنده اي .... نفس در نفس بر لب تيغ .... هر آن امكان سقوطم مي رود ... معبودا تنها رهايم نكن من و او بر لب پرتگاهيم يا نجاتمان بخش يا پروازمان بياموز ... به التماس بزرگيت سر در گريبانم....
به یاد خیالی روحانی سلام، - گاه خواستن است بخواه ....نه نمي دانم ... حضور را گم كرده ام، عقل را درباخته ام... خسته ام، از هراس ثانيه ها بازمانده ام .... آري روزي خواسته بودم كه خيال و خاطره را در حضورت دربازم.... اما اكنون در اختلاط واژه ها هجي كردن را از خاطر برده ام.... - چرا؟ مگر فرش نگسترده بودي؟ مگر در شلوغي خواهشها بر من پشت نكرده بودي؟ حال همه را از حريم رانده ام .... اينك گوي و ميدان توست ... بخواه تا عطايم را باور كني ..... - نه من هيچ نمي خواهم، اشكها امانم نمي دهند.... هواي دلم ابري و باراني است ... مزمن ريشي انديشناكي افكار مرددم را مي آزارد... من عبوديتم را مدتها پيش، از آن اين روز پيمانه كرده بودم ....ليكن اكنون تهي ام ... تهي تر از حتي التماس تمامي لحظات بودنم .... - پس از چه رو دستان خواهشت بسوي آسمان بلند است...؟ گاه يافتن است، نمي خواهي ....؟ - دلم پر است از هرچه ياس ترديدهاي باران بغض كرده .... از هرچه نمي دانم هاي بودنم .... تكرار واژه ها ديگري افاقه نمي كند .... در تكرر ثانيه ها حتي معجزه بودن هم اسير روزمرگي است .... ناسپاسي ام را تقصير مكن ... در تب لحظات نياز و ندبه هذيان واژگانم را به دل نگير.... حتي خنكاي يك نسيم نگاه تو آرامشي عظيم بر تار و پود تشويش نيايشم مي بخشد....
|
![]()
به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
Home
|