نمي دانم از كجا آغاز كنم، از كلاف سردرگم سرگشتگي ... از رنج مهربان بودن....از اشارتي كه اميد دارم رنگ و بوي از گمانم نداشته باشد... من عشق را برايت بارها هجي كرده ام ... باور نكرده اي؟!...
چيزي در دلم فرو ريخت .... خيالي نامحرمي پا بر حريم تنهائي ام گذارده است... خيالي كه تو مجوز عبورش دادي ... تمامي عاشقانه هاي پر شورم ... بر ديوار حيرت امروزم ماسيده اند... چه تب و تاب بي اماني ضربان قلبم را به سخره گرفته است... هيچ نمي دانم چگونه افكار غريبه اي را كه از در و ديوار دلم ظاهر مي شوند .... بيرون كنم !!!!
هيچ مي داني چگونه حيراني ديوانه اي را بر جانم افكنده اي .... نفس در نفس بر لب تيغ .... هر آن امكان سقوطم مي رود ... معبودا تنها رهايم نكن من و او بر لب پرتگاهيم يا نجاتمان بخش يا پروازمان بياموز ... به التماس بزرگيت سر در گريبانم....
