تبليغاتX
سخنان سکوت

سخنان سکوت


درباره وبلاگ


به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
29 سال پیش توی یک روز سرد زمستانی بی خبر از هیاهوی این دنیای هزاررنگ بی رنگ پس یک حادثه تاریخی فرزند تسلیم ابدی شدم! با گذشت همه این سالها هنوز نتونستم ابهامات این بیغوله زیستن رو درک کنم! که چرا آدما وقتی واردش می شن واسه خودشون کاخ ابدیت می سازن بی اندیشه گذر!؟
هنوز ذهن من پر از سوالهای رنگارنگیه که تو پستوی قلبم قایمشون کردم!؟؟؟
می خوام بنویسم که بعضی وقتا غمگینم اما تو سکوتم! بعضی وقتا شادم اما باز تو سکوتم! چونکه زبونم تو هول و ولای حرف زدن ترجیح می ده خاموش باشه!







به یاد خدای عاشق

سلام،

  از خیالی که تو را با خود به همراه آورد می نویسم... از احساسی که نرمک نرمک تا عمق ریشه های نفس بی تابم نفوذ کرده است... از تب داغ و تند عاشقانه های پرتپش سخن می گویم ... وجودی که از میوهای گس لذت پر شده است ... نهالی بود دیروز که به بار باور شیفتگیهایم نشسته است... می دانی من تو را تا اوج، تا بلندای فریاد فروخورده چندین ساله ام نماز می گزارم ... تا وسعت پهن دشت آرزوهای همه عمرم می ستایم ... تو  به دق الباب آمدی ...هنگامی که تن لحظات صبوریم در تب تند انتظار هذیان می کرد ... گویی مدتها بود که تو در خیال و خواهش من حضور داشتی .... لیکن نگاه مشتاق من از تقدیر، التماس ذره ای عشق بی منت می کرد .... حالا تو  هستی کنار لحظات خالی از التهاب من ... زیر سقف عظیمترین کاخ رفعتم ... هوای تو مرا تا کوچه باغهای کودکیم می برد ... تا ظهر داغ تابستان دیوانگی های بی مغزم .... تا هیجان تند و تیز هوس خزیدن از کنار دری که همیشه می پائیدم ...

اکنون عطش سیری ناپذیر خواهشت رهایم نمی کند ... مشتاقم بیش از آنچه بتوانم تو را در قالب واژگانم بگنجانم ....

تقدیم به همسرم. 

یازدهم تیر 1387

سلام؛

  همين نزديكي ها كنار همسايگي عادتهاي روزمره مان بارها تو را ديده ام ... آنقدر كه ديگر اعجاز زيستن مادرانه را به كلي از خاطر بردم... چگونه هست كه ما هميشه همه جامگان را به كناري مي اندازيم و تنها كرباسه اي از عادت بر تن ميكنيم... هيچ نمي انديشيم كه چه سان زشتي مكررات آرام آرام حادثه  زادن و زيستنمان را پوستيني بر قامت ميشود ... دلم مي خواهد امروز فقط سپاس سايبان عاشقانگي هاي تو را مشق كنم ... نمي خواهم فراموش كنم ... نمي خواهم اسير چرخه روزمرگي از ياد ببرم كه تو برترين بخشايش معبودمي .. سمبلي از هرآنچه عاشقانه هاي پروردگارم... كه آرزومندنشان بودم ... چه راه درازي دستانم درون دستان صبور تو جان گرفت... نگاه سردم از چشمان پراشتياقت گرمي آموخت.. قلب خالي از مهرم از ايثار تو در حيرت شد ... هنوز هيچ نقشي به خود نديده بود كه تو مهرباني بي منت برآن نقش كردي ... امروز بهانه اي است تا من ياد پروانگي هايت به خاطر آورم .... تو را با ژرف ترين عشق حك شده بر وجودم مي ستايم .... تا بلنداي مرتفعترين اوجهاي لذتم شادي مي كنم.... حضورت را در كنارم با خاكي ترين سجده هاي صبورانه ات شكر گذارم ..... برايت عشق مي خواهم با بي قرارترين هوسهاي تن تازه شكفته خواهشم ... آرامش و بزرگي امروزم را مديون شب زيستنها و نگرانيهاي بي تاب توام... هيچ ندارم كه بهاي بودنت را سپاسگزارم .... نه حتي گوشه اي از مهرت را ... ليكن تمامي ستارگان بيكرانگي هاي آسمان باليدنم را حبه ات خواهم نمود مادر .... و هماره قرين شعف خواهم بود با تو .... مادر ....

چهارم تیر 1387