به یاد خدای عاشق
سلام،
از خیالی که تو را با خود به همراه آورد می نویسم... از احساسی که نرمک نرمک تا عمق ریشه های نفس بی تابم نفوذ کرده است... از تب داغ و تند عاشقانه های پرتپش سخن می گویم ... وجودی که از میوهای گس لذت پر شده است ... نهالی بود دیروز که به بار باور شیفتگیهایم نشسته است... می دانی من تو را تا اوج، تا بلندای فریاد فروخورده چندین ساله ام نماز می گزارم ... تا وسعت پهن دشت آرزوهای همه عمرم می ستایم ... تو به دق الباب آمدی ...هنگامی که تن لحظات صبوریم در تب تند انتظار هذیان می کرد ... گویی مدتها بود که تو در خیال و خواهش من حضور داشتی .... لیکن نگاه مشتاق من از تقدیر، التماس ذره ای عشق بی منت می کرد .... حالا تو هستی کنار لحظات خالی از التهاب من ... زیر سقف عظیمترین کاخ رفعتم ... هوای تو مرا تا کوچه باغهای کودکیم می برد ... تا ظهر داغ تابستان دیوانگی های بی مغزم .... تا هیجان تند و تیز هوس خزیدن از کنار دری که همیشه می پائیدم ...
اکنون عطش سیری ناپذیر خواهشت رهایم نمی کند ... مشتاقم بیش از آنچه بتوانم تو را در قالب واژگانم بگنجانم .... ![]()
تقدیم به همسرم. ![]()
