سلام همسفر یادهای زنده ام
عطش سبوی عاشقانه های تازه شکفتهام میرابی جز تو نمی شناسد... چون سفالینه ای بی دهش، همه خستگی های بی دردم ترک برداشته است، ..... دیگر نه در طراوت بهار، نه در خشکی مرداد داغ تنت تشنگی را باور نمی کند .... هرآنچه هست عصیان سیرابی عطش است و خواهشش ..... همین دیشب بود که در عشقبازی رویای نیمه شبان شکوفه لبخند بر لبان پر از خواهش بوسه ات پیچیده بود، من کنارت زانو زده بودم .... تا در محراب حضورت نماز کنم،..... تا گیجی ثانیه های بهت زده ام را به عقل درآویزم.... چه عادت ساده لوحانه ای لبخند حیرت برلبانم نقش کرده است .... مگر نه این است که من همآره خواب باران و بوسه و کبوتر آرزو می کردم .... حالا معبودم مرا سرخوش از واقعیت بهار پر باران بی عطش کرده است... پس از چه رو نابخردانه وهم کلام می کنم حضور فرصت عشقبازی بی رنجم را؟....
لیکن برآنم که بیدار شوم از اوهام خیالی رنج .... باور کنم سیب سرخ عشقت را .... گاهی چه بی هوا چشم باز می کنی و از بهت باران و طراوت ابرهای آسمان احساس، پلک هم نمی توانی برهم زنی .... دق البابی در سکوت حیرت زده کلون درگاه خانه می شکند .... به سادگی سلامی که در آستانه انتظار می پیچد...
