تبليغاتX
سخنان سکوت

سخنان سکوت


درباره وبلاگ


به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
29 سال پیش توی یک روز سرد زمستانی بی خبر از هیاهوی این دنیای هزاررنگ بی رنگ پس یک حادثه تاریخی فرزند تسلیم ابدی شدم! با گذشت همه این سالها هنوز نتونستم ابهامات این بیغوله زیستن رو درک کنم! که چرا آدما وقتی واردش می شن واسه خودشون کاخ ابدیت می سازن بی اندیشه گذر!؟
هنوز ذهن من پر از سوالهای رنگارنگیه که تو پستوی قلبم قایمشون کردم!؟؟؟
می خوام بنویسم که بعضی وقتا غمگینم اما تو سکوتم! بعضی وقتا شادم اما باز تو سکوتم! چونکه زبونم تو هول و ولای حرف زدن ترجیح می ده خاموش باشه!







سلام همسفر یادهای زنده ام

عطش سبوی عاشقانه های تازه شکفته­ام میرابی جز تو نمی­ شناسد... چون سفالینه ای بی دهش، همه خستگی های بی دردم ترک برداشته است، ..... دیگر نه در طراوت بهار، نه در خشکی مرداد داغ تنت تشنگی را باور نمی کند .... هرآنچه هست عصیان سیرابی عطش است و خواهشش ..... همین دیشب بود که در عشقبازی رویای نیمه شبان شکوفه لبخند بر لبان پر از خواهش بوسه ات پیچیده بود، من کنارت زانو زده  بودم .... تا در محراب حضورت نماز کنم،..... تا گیجی ثانیه های بهت زده ام را به عقل درآویزم.... چه عادت ساده لوحانه ای لبخند حیرت برلبانم نقش کرده است .... مگر نه این است که من همآره خواب باران و بوسه و کبوتر آرزو می کردم .... حالا معبودم مرا سرخوش از واقعیت بهار پر باران بی عطش کرده است... پس از چه رو  نابخردانه وهم کلام می کنم حضور فرصت عشقبازی بی رنجم را؟.... 

لیکن برآنم که بیدار شوم از اوهام خیالی رنج .... باور کنم سیب سرخ عشقت را .... گاهی چه بی هوا چشم باز می کنی و از بهت باران و طراوت ابرهای آسمان احساس، پلک هم نمی توانی برهم زنی .... دق البابی در سکوت حیرت زده کلون درگاه خانه می شکند .... به سادگی سلامی که در آستانه انتظار می پیچد...

هفتم مرداد 1387