|
وَ اِذا سَاَلکَ عِبادی عَنّی فَاِنّی قَریبٌ اُجیبُ دَعوَة الدّاعِ اذا دَعانِ سلام؛ دلم پر از غمه، پر از همه بغض های نشکفته دنیا، لبریز درد دوری آیه های عشقم؛ لبریز هرآنچه گم کرده های دنیایی که تازه بهش رسیدم، هنوز از بهت ثانیه هایی که چشمای گرد شده وحشتم بی اختیار سوسو می زدند بیرون نیومدم .... نه اشکی نه بغضی!؟.... آخه من همیشه باور کرده بودم که از کنار طاقچه عادت چشمام کنار نخواهی رفت ... اصلا تو جزئی از قابش شده بودی .... اما دست نقاشی که مدام رنگها را به هم می آمیزه قابم رو رنگ کرد .... سیاه .... تو رو از قاب زندگیم ربود .... نگاه حیرانم رو پنجره مه آلود افق آرزوهای خوشبختم ماسیده .... بارها شده بود که من در پیشونی خیس و شرمگینش عشقتو اعتراف کرده بودم .... اما الان همه وجودم به خاطر عشقت سکوت کرده .... به بلندای عظیم ترین فریادی که بشه از گلوی کسی بیرون بیاد .... تا اون عمیق ترین ریشه های خواهشم اسمت رو زمزمه می کنند ... اما اکنون تنهائیم را برنمی تابم .... هذیان رفتنت را نمی پذیرم .... کابوس دردم را تعبیر نمی کنم... بگذار آینه را بشکنم .... نمی خواهم تنهائیم را به رخ کشد ... هیجان انعکاس صدایت در خشت خشت خانه مان می پیچد ... عقربه های ساعت نیز همه بی قراریم را می سورد که از مرور این زمان مکدر منصرف شده اند .... تمامی لحظات صبوریم را مویه می کنم ... اما قلب من به واحه ای مانند است که در او مرثیه عشق می سرایند ... قصه لیلی مجنونی می سازند که از جنون فریبایش سر بر تابوت عشق گذارده است .... از سمت عطش بی پاسخ ظهرهای داغ مرداد محله مان باد می وزد ... داغ و سوزان .... بگذار عطش خواهشم را انکار کنم، نقش سیرابی بر دیواره خاطره هامان بکشم ....اما نه! من می سوزم در تب داغ تن آزرده ام ... آری آزرده ام ... از اینکه من شریک سفر جاودانه ات نبوده ام ... از آنرو که ریسمان زندگیم را به دیوار خانه ات آویختی و رفتی.... نمیدانم این شبهای شرجی غم را چگونه بی تو آواز بخوانم ... با این مویه های گاه و بی گاهم که چون ارواحی سرگردان خانه مان را دور می زنند چگونه کنار آیم ... انگار کلید گنجه آرامشم را در جیبت گذاشتی و بردی؟!!!! همه خط نوشته هایم برایت آیه های غم سرودند... می خواهم مصیبتم را به درگاه معبودم برم تا بار سنگین انعکاس تنهائیم را همراهی کند ... نمی خواهم از خاطر برم که غربتم را او حکمتی در پی نهان کرده است ... همین نزدیکی است. (( برای بهترین دوست عاشقم...))
سلام تمامی آرزوهای من مصرانه می خواهمت... آنقدر که دیگر تاب این هوس جانکاه برنمی تابم... تا به کی در میان ویرانه های حسرتم آواره باشم ... تا به کی عاشقانه ترین تپش های قلبی که آسودن بلد نیست لای دستان هراسم پنهان کنم... هربار که نبض لحظاتم را گرفتم آهنگی جز خواهشت نداشت... لیکن به ندرت فرصت می کنی تا هم آوایش شوی... دیروز از نردبان اشتیاقت بالا رفته بودم ... تا برای تو انگورهای سرخ لذت برچینم... دامنی از حضور عطشناکم را نیز کنارش ریختم ... گذاشتمشان کنار طاقچه عادت دیدن هر روزمان.... وقت سحر همه خواستنیها را سربسته در نامه ای سرگشاده برای خالقمان فرستادم .... می دانم این روزها آنقدر برایش عزیز است که تاب التماس صدایم را نخواهد آورد ... پس باشد تا بهار برگردد ... باران ببارد ... خیس سیرابی شود این آرزوهای بی دردی من .... شاخه ای از آن انگورهای سرخ را برایم خواهی کاشت ...
به یاد همراه همیشگی ثانیه هایم سلام؛ چند روزی می شود که بر دیوار بی تفاوتی لحظاتم مشت می کوبم... انگار هیچ اثری ندارد.... تنها مشتهای من دیگر از کوبیدن درمانده اند... بارها نوشتم و خط زدم .... دیگر آبرویی برای واژگانم نمانده است... نه بگذار یکبار دیگر به این گیجی واژگانم نگاهی بیندازم .... شاید بشود چند کلمه ای از سر وظیفه کنار هم چید؟!... شاید جمله ای شود که بتواند احساسم را برای تو بازگوید... شاید هم از آن دوره گردی که کلمه می فروخت چندتایی بخرم ... تا برایت بنویسم از این روزهای نابسامانی .... از این روزهای پا در هوایی آرزوهای خوشبختم... مدتی می شود که کنار پنجره نمی روم ... دیگر از انتظار چراغ و دریچه خسته شده ام ... کوچه خوشبختی هم در این حوالی کودک چند روزه خواهشم نمی شناسم که تماشای ازدحامش مرا به وجد آورد.... می دانی از اینکه واژگانم برایت معنی ندارند غمگینم.... شاید هم متعجب حیران ... صفحات دست نوشته هایم پر شده از همه واژگانی که از عشق می شناختم... به خیال خود لباسی گیرا بر قامت عشقت دوخته ام .... گاهی اوقات نیم نگاهی از سر تفقد بر خط خوردگی های دفترم می اندازی و ساکت .... نمی دانم چه انعکاسی از نگاه گیج چشمانت بر می خیزد ... از کاوش افکار مبهمت درمانده ام... برای یک بار هم که شده از این پوستین نتراشیده سکوت بیرون بیا .... تو کلمه ای نو از عشق بگو ... می دانم که خانه دلت انباشته از وفور خواهش است... با اینکه به باور من همیشه سکوت بلندترین فریاد است... اما حال مشتاق کلمات وظیفه ات هستم ... شاید هم باید واژه نامه ای برایم بخری؟!....
|
![]()
به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
Home
|