|
ای فریادرس فریادخواهان؛ ای ساتر تمامی گناهانم؛ به پناهت آمده ام... از این همه وحشت بودن، با حیای شرمگین ثانیه های بی طاقت،با نگاههای سوزان التماس در بهت بی رنگ لحظاتم جا خوش کرده ام ... می دانی همه هیبت ظرف خوشیهای زندگیم به نیم نگاهی غضبناک از تو ترک برمی دارد ... نم نمک ظرفم تهی می شود ... دیگر قداست اشکهایم را باور ندارم ... معبودا سنگینی قلبم را تاب نمی آورم .... دستان ایمان عبودیتم بر جان بیجان کلمات نیاز و ندبه ام می لرزد .. معنایی ندارد این ندبه بلا تکلیف چشمانم ... دستم را بگیر تا از این همه تنش بی امان عقل سرخم جانی سالم به در برم... نزدیکیت را در حجم فاصله های عریان بی خبریم از یاد برده ام ... چیزی در گوش باد خواهشم زمزمه کرد، شاید هجاهای رحمت بود که من در گنگی گوشهای خفته ام باختمشان ... گیجی ثانیه های شتابان، بر قاب زندگیم می کوبدشان ... این چه رسمی است که مرا از لیاقت لیالی قَدرَت احساس یافتنی نیست ... مگر تو نگفتی دانه های اشکتان را به بهای خلسه ی آرام زندگی طاق می زنم ... دی با تام و تمام عجز بر طاق سیمگون آسمانت کوبیدم ... تلو تلو خوردم از ضربه گیجی که بر سرم برگشت ... پس از چه رو هنوز جام نیازم تهی ترین است ... الها رهایم مکن در این غلغله بازار خوش خواهش ... ای پذیرنده تب نیاز خواهندگان ... خاکستر نوشته های دردم را بی کتابت التماسم دیگرباره به سوز بادهای اشتیاق می سپارم باشد که این همه نیاز من به تمامت اشباع رحمتت جان دربازد ....
|
![]()
به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
Home
|