|
به یاد خدای امیدهای بی پایان خسته از این همه دیوار، دیوانه ای تکیه بر باد است ... گیسوان پریشانش آواره در باد .... دوردست ها در تیررس نگاهش کورسویی روشن به امید می خواندش .... زیاده غمین مباش گرچه ظرف لحظات بودنت سفالینه ای بیش نیست ... دگران هم که در آنِ بلورینه شان نمی گنجند، انباشته بر زمین خواهند گذارد و ..... چه آراستگی شایسته ای است خلیدن در جام ثانیه هایی که تنها اندیشه شان بلورینگی واحه های پرعطش هجاهای حیران بودنِ آدمی است ... جام را به دست یار بده... آنکه آنسوی همه دیوارهای زندگی، عاشقانه به امید تولد انتظار آبستن آمدنت چشم بر درگاه دوخته است... آن گونه سیرابت می کند که خاطره هرچه عطش و آب و بلور .... به یادگار هم نمی ماند ... در غلغله بازار خوش خواهش تو را به اتراق تجدید فرا می خوانند ... لیکن آنی درنگ کن ... همین اتراق های گاه بیگاه نفست زمین گیرت خواهد نمود. ... با نفسهای شماره هم هیچ آنی به توقف نیاندیش ... حتی سایه اندیشه اش اجین رخوت ثانیه هایت شود، در مانده ای ... باور کن ... تنها فعل رفتن صرف کن تا نای رفتن با توست ...
به یاد خدای حق فریادم از تعفن پیچیده در فضای بی مغز محیطم به سکوت پناه آورده است... باور می کنید که از حرمت حق تنها نامی مانده است آواره در تشویش نامها ... حتی ندایی از محق ترین ها هم بر نمی آید ... در اندیشه عداوت تزویر واژگان مهر خموشی بر لب زده اند ... آری روح قدیسی که در نخستین روز ازل عطایمان کرده اند زیر پتک گامهای هزارچهرگان انسان نما، تنها شمارش معکوس نفسها را پیش گرفته است... در یاس پیچیده در دستان تردید همسایگان خسته ام غمی به عمق چاه جهنم خانه کرده است ... کیست تا لبخندی از سر تفقد بر لب آورد؟ بی آنکه نقاب تزور و دورویی بر چهره اش نباشد ... آه از آن دمی که حق را کنار چاه متعفن حقارت و دنائت سر بردیدند ... دیگر دروغ و دغل به سادگی یک نگاه بی ترحم در پیچیدگی واژه ها حضور بر رخ می کشد ... کلام عشقمان خلاصه در بی هوایی چشمان از نفس افتادمان شده است .... فرصت که کردیم از میان پر مژگان، نیم نگاهی با مهر سردی می افکنیم.. نیشخند بر لب ... خود را اسیر سفسطه مفاهیم بی مغز توجیه می کنیم ... همان دم که تو پا بر حریم حق من گذاردی من نیز به جرم سکوت بیچارگی ام شریک لگدکوبیت شدم ... و او که چون دهلی خموش بر حق فروخورده ام سکوت پیشه کرد ...
به یاد خدای آرامش باز هم سایه مرگ از کنارم گذشت...صدای به هم خوردن دندانهای هراسم آزارم می دهد... چون بید از هجوم بی امان توهم این خواهش بر خود می لرزد. نفَسی که آمده بود دیگر رخصت بازگشتش نیست تا ممد حیات آمالش باشد ... مفرح ذاتش... زنگ پایان رخصتها ... چه حس بی درکی است آن دمی که فرشته مرگ دهان بر نفیر می گذارد ... خلع روحت می کند آهسته خوی .... گویی همین دیروز بود که مادر بزرگ چادر مرگ بر سر کشید ... سپیدی گیسوان غبارگرفته اش همه جا را گرفت ... تنها آیه های اوهام وحشت بود که در سرسرای گوشم می پیچید دیگر دمی نبود که امید بازدمش باشد ... سکوت جسم بیجان بهت زده فریاد می زد گویی هیچگاه زندگی از این حوالی گذری هم نکرده بود ... زندگی چشمان مادربزرگ کجا بود ... سوسوی خموش نگاهش گاه دیگری هم خواهد درخشید؟! نمی دانم آنسوی پرده نهایت چشمانم چه بود .... دوست دارم نگاهم را میان هزارتوی وحشتم پنهان کنم ... شاید ندبه روح کرخت از حیرتم را رب النوع آرمیدن تفقدی از سر مهر کند ... نگاه بر گور، چشمانم را می زند ... تنگ، تاریک و گران. هیچ نمی اندیشیدم تاریکی هم نگاه برنمی تابد ... لیکن گویی این گونه ای دیگر است ... گیسوان سیاه رب النوع مرگ .... خلع روح که شدی زیر خرواری از خاک خاموش خوراک موران می شوی .... گویی اصلا تو در میان زندگان نزیسته ای ... خیلی که مرهون لطف زندگان باشی به کنجی از خاطراتشان خاطرخوشت خواهند داشت... یاد آن دمی آزارم می دهد که ثانیه ها قربانی تاخت و تاز بی هدف نفس سرکشم شدند .... هماره به این اندیشه که فردا تحفه انابه بر درگاه خواهم برد ....
|
![]()
به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
Home
|