به یاد تنها آرامبخش یادهای آشفته
دیرزمانی است که قلم بر زمین تکرار و روزمرگی گذاردهام.. واژگانم به سختی به صف جملاتم میپیوندند... تکیه بر خشتهای سرد و بی روح خانه ام که میدهم سوزی از فقدان گرمای انگیزش آزارم میدهد ... به بالش پناه می برم ... شاید در انبوه گیسوان خواب دلفریب، رویایی دیگر نقش کنم .. پلکهایم به سنگینی رخوت می افتند ... هنوز چند دقیقه ای جا خوش نکرده ام که آهنگی ناموزون به بیداری ناخرسندی میکشاند .... از بانک بدهی ها برای یادآوری .... تمامی خیالات رویا خط خطی شد .... باز هم پلک برهم می گذارم اینبار نه به خیال و رویا که از زور خستگی .... نمی دانم چقدر بعد، به سختی چشمان غرق خوابم را می گشایم ... نماز سپاسم! را نگذارده ام... با آشفتگی سراغ سجاده می روم ... با هوش و حواس اندکی جمع!! با غباری از عادت که بر تن عبودیتم نشسته است ... به یاد همه داشته و نداشته هایم می افتم ... پیش از آنکه شکری گویم ... مدام خواهش و تمنای نیازمندیها به خدا می برم .. با همه وجود از او درخواست کمک می نمایم ... بعد از آن هم اگر به یادم مانده بود سپاسی می گویم و این همه داشته هایم را بدیهی می دانم ... غافل از اینکه همین نیازهای ارضا نشده امروزم جزو همان بدیهیات فردایم خواهند شد ...
