تبليغاتX
سخنان سکوت

سخنان سکوت


درباره وبلاگ


به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
29 سال پیش توی یک روز سرد زمستانی بی خبر از هیاهوی این دنیای هزاررنگ بی رنگ پس یک حادثه تاریخی فرزند تسلیم ابدی شدم! با گذشت همه این سالها هنوز نتونستم ابهامات این بیغوله زیستن رو درک کنم! که چرا آدما وقتی واردش می شن واسه خودشون کاخ ابدیت می سازن بی اندیشه گذر!؟
هنوز ذهن من پر از سوالهای رنگارنگیه که تو پستوی قلبم قایمشون کردم!؟؟؟
می خوام بنویسم که بعضی وقتا غمگینم اما تو سکوتم! بعضی وقتا شادم اما باز تو سکوتم! چونکه زبونم تو هول و ولای حرف زدن ترجیح می ده خاموش باشه!







به یاد تنها آرامبخش یادهای آشفته

 دیرزمانی است که قلم بر زمین تکرار و روزمرگی گذارده­ام.. واژگانم به سختی به صف جملاتم می­پیوندند... تکیه بر خشتهای سرد و بی روح خانه ام که می­دهم سوزی از فقدان گرمای انگیزش آزارم می­دهد ... به بالش پناه می برم ... شاید در انبوه گیسوان خواب دلفریب، رویایی دیگر نقش کنم .. پلکهایم به سنگینی رخوت می افتند ... هنوز چند دقیقه ای جا خوش نکرده ام که آهنگی ناموزون به بیداری ناخرسندی می­کشاند .... از بانک بدهی ها برای یادآوری .... تمامی خیالات رویا  خط خطی شد .... باز هم پلک برهم می گذارم اینبار نه به خیال و رویا که از زور خستگی .... نمی دانم چقدر بعد، به سختی چشمان غرق خوابم را می گشایم ... نماز سپاسم! را نگذارده ام... با آشفتگی سراغ سجاده می روم ... با هوش و حواس اندکی جمع!! با غباری از عادت که بر تن عبودیتم نشسته است ... به یاد همه داشته و نداشته هایم می افتم ... پیش از آنکه شکری گویم ... مدام خواهش و تمنای نیازمندیها به خدا می برم .. با همه وجود از او درخواست کمک می نمایم ... بعد از آن هم اگر به یادم مانده بود سپاسی می گویم و این همه داشته هایم را بدیهی می دانم ... غافل از اینکه همین نیازهای ارضا نشده امروزم جزو همان بدیهیات فردایم خواهند شد ...

سی ام فروردین 1388