به یاد او که پدرم را آفرید....
پدرم میان واژگان پریشانم به دنبال واژهای میگردم تا تو را به تصویر کشم لیکن میان این همه کلیشه روزها و نامها تنها انبانی تهی نصیبم میشود.... به دستان پینه بسته و خسته از روزگارت می نگرم .... زبری دردناکشان یادآور لحظه لحظه تلاش تو برای زنده بودن من است ... بی اختیار اشکِ نمی دانم ذوق، شوق یا دلسوختگی در گودی چشمانم مینشیند... روزهایی را در تصاویر خاطرات کودکانه ام به خاطر می آورم که تو دمِ غروب با جسمی خسته از تکاپوی ارتزاق به خانه گام می گذاشتی ... اما روح خستگی ناپذیرت هیچگاه راضی به پاسخ ندادن لبخند شوق انتظار من نمی شد ... هم پای بازی کودکانه من چشم درچشم عشق من می دوختی ... من به یاد دارم همه ی طعم تکرارناشدنی آن بوسه های عشق تو بر گونه به خواب رفته ام را.... در عجبم که چرا گاهی در گذر این روزهای شتابان عمر ناخواسته پینه دستانت را از خاطر میبرم... با این همه در عمق باور احساسات شکرگزارانه ام همواره تو را در صَدر می نشانم ... گاهی چنان شیفته منش پدرانه ات می شوم که بوسه بر دستان تو تنها گوشه ای از بی نهایتِ سپاس من است...
