|
به یاد روح هستی عاشقم من میان همه این هجاهای حسرت.... دستانم پر از نیلوفر و یاس .... برای تمامی خوابهای آبی روحمان .... نمی دانم چرا دویدن این همه برایت سخت است... فاصله ای نیست حجم میان ما ... تنها به کوتاهی یک نفس ... آغوش مهربانی ام همواره به رویت باز است اما؟...... باور کن این حصار، دست ساز توست که همان یک نفس را هم میانمان نصف می کند... تو را از خوشبختی می گیرد .... لبریز درد می کند اشک ریزان قلبم را ... چشمانم به سرخی شرم روزهای نخستینند... رسوایم می کنند ... بیا و نظری بر این چشمان خسته از باریدنم کن .... تا شاید باور کنی تنها دستان تو می تواند طعم گس آرامش هدیه ام کند ...دی شکستم از حضور بی محابای تو در میان ناستودنی ها .... چون غرور تکه تکه شده ای بر خاک نشستم... هر تکه در میان احساس ناکامی خلید تا روحم بیش از پیش آزار بیند ...
وَ اِذا سَاَلکَ عِبادی عَنّی فَاِنّی قَریبٌ اُجیبُ دَعوَة الدّاعِ اذا دَعانِ سلام؛ دلم پر از غمه، پر از همه بغض های نشکفته دنیا، لبریز درد دوری آیه های عشقم؛ لبریز هرآنچه گم کرده های دنیایی که تازه بهش رسیدم، هنوز از بهت ثانیه هایی که چشمای گرد شده وحشتم بی اختیار سوسو می زدند بیرون نیومدم .... نه اشکی نه بغضی!؟.... آخه من همیشه باور کرده بودم که از کنار طاقچه عادت چشمام کنار نخواهی رفت ... اصلا تو جزئی از قابش شده بودی .... اما دست نقاشی که مدام رنگها را به هم می آمیزه قابم رو رنگ کرد .... سیاه .... تو رو از قاب زندگیم ربود .... نگاه حیرانم رو پنجره مه آلود افق آرزوهای خوشبختم ماسیده .... بارها شده بود که من در پیشونی خیس و شرمگینش عشقتو اعتراف کرده بودم .... اما الان همه وجودم به خاطر عشقت سکوت کرده .... به بلندای عظیم ترین فریادی که بشه از گلوی کسی بیرون بیاد .... تا اون عمیق ترین ریشه های خواهشم اسمت رو زمزمه می کنند ... اما اکنون تنهائیم را برنمی تابم .... هذیان رفتنت را نمی پذیرم .... کابوس دردم را تعبیر نمی کنم... بگذار آینه را بشکنم .... نمی خواهم تنهائیم را به رخ کشد ... هیجان انعکاس صدایت در خشت خشت خانه مان می پیچد ... عقربه های ساعت نیز همه بی قراریم را می سورد که از مرور این زمان مکدر منصرف شده اند .... تمامی لحظات صبوریم را مویه می کنم ... اما قلب من به واحه ای مانند است که در او مرثیه عشق می سرایند ... قصه لیلی مجنونی می سازند که از جنون فریبایش سر بر تابوت عشق گذارده است .... از سمت عطش بی پاسخ ظهرهای داغ مرداد محله مان باد می وزد ... داغ و سوزان .... بگذار عطش خواهشم را انکار کنم، نقش سیرابی بر دیواره خاطره هامان بکشم ....اما نه! من می سوزم در تب داغ تن آزرده ام ... آری آزرده ام ... از اینکه من شریک سفر جاودانه ات نبوده ام ... از آنرو که ریسمان زندگیم را به دیوار خانه ات آویختی و رفتی.... نمیدانم این شبهای شرجی غم را چگونه بی تو آواز بخوانم ... با این مویه های گاه و بی گاهم که چون ارواحی سرگردان خانه مان را دور می زنند چگونه کنار آیم ... انگار کلید گنجه آرامشم را در جیبت گذاشتی و بردی؟!!!! همه خط نوشته هایم برایت آیه های غم سرودند... می خواهم مصیبتم را به درگاه معبودم برم تا بار سنگین انعکاس تنهائیم را همراهی کند ... نمی خواهم از خاطر برم که غربتم را او حکمتی در پی نهان کرده است ... همین نزدیکی است. (( برای بهترین دوست عاشقم...))
|
![]()
به یاد تو که نمی توان بی نام تو آغاز کرد
Home
|