تبليغاتX
سخنان سکوت

سخنان سکوت

به یاد خالق مادر

هاج و واج مانده ام میان این همه صبوریت مادر .... هماره دستانت چو مهری بی غش مرهم دستان خسته از جوانیم می شود ... با لبخندی همیشگی و گاه ابروان درهم تنیده دلپاکت ... می بری ام تا مرتفعترین اوج درخشش رویاهایم .... حیرانم، این همه عشق را از کجا آورده ای که هیچگاه کاسته نمی شود از گنجینه ات ... چون سرچشمه ای روان که هیچ انتهایی برایش متصور نیست حتی در دوردست دریاهای بخشش همه آدمیان سخاوتمند .... لحظه ای تاب نمی آوری خشی بر جسم و روحم را ... اما دریغ از زخمهای نادانسته ای که گاه عجولانه بر روحت نشاندم ... بایستی تمامی روزهای زندگیم را به نام آرامش بخشت بنامم ... نه یک روز را. عادت دیدگانم  نظاره حضور بی تمنای توست ... همیشه تکرار می شوی پس هربار  عطش مهربانی ام ... سیرابی بی منتی که تنها از میراب عشقی چون تو می توان انتظار کشید ... امروز که نامت را بر لب می آورم، وجودم سراپا شوق داشتنت می شود..... تو را تا بلندای ایثار مادرانه ات می ستایم ... گرچه تو خود ستودنی ترین مخلوق خداوندی که همه بخشندگی و دهش بی نهایتش را در وجود تو متجلی ساخته است.... بهشت معشوق تنها حبه ای کوچک از آن آغوش نوازش توست .... امشب کنار سجاده نیایشت خواهم نشست تا هم نوای تو من نیز  سجده شکر کنم بودن آکنده از عطوفتت را ....

+نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1388ساعت12:11توسط ش! | |

به یاد خدای آغاز و پایانم

چگونه است که واژه ای نمی یابم تا عمق سپاسم را با تو گوید .... تنها ساده ترین واژه شکر! ... شکوه کرامتی که راه زندگیم می آموزد ....

احساسم دفتری از گفته ها با خود دارد لیکن در هیچ کلمه ای نمی گنجد این شعف اجابت .... سجده بر آستان الوهیت تنها کردار خاکسارانه ای است که گویای اوج شادمانی من از لحظه ای نگاه توست ... معبودا ...

 

+نوشته شده در دوم اردیبهشت 1388ساعت9:3توسط ش! | |

به یاد تنها آرامبخش یادهای آشفته

 دیرزمانی است که قلم بر زمین تکرار و روزمرگی گذارده­ام.. واژگانم به سختی به صف جملاتم می­پیوندند... تکیه بر خشتهای سرد و بی روح خانه ام که می­دهم سوزی از فقدان گرمای انگیزش آزارم می­دهد ... به بالش پناه می برم ... شاید در انبوه گیسوان خواب دلفریب، رویایی دیگر نقش کنم .. پلکهایم به سنگینی رخوت می افتند ... هنوز چند دقیقه ای جا خوش نکرده ام که آهنگی ناموزون به بیداری ناخرسندی می­کشاند .... از بانک بدهی ها برای یادآوری .... تمامی خیالات رویا  خط خطی شد .... باز هم پلک برهم می گذارم اینبار نه به خیال و رویا که از زور خستگی .... نمی دانم چقدر بعد، به سختی چشمان غرق خوابم را می گشایم ... نماز سپاسم! را نگذارده ام... با آشفتگی سراغ سجاده می روم ... با هوش و حواس اندکی جمع!! با غباری از عادت که بر تن عبودیتم نشسته است ... به یاد همه داشته و نداشته هایم می افتم ... پیش از آنکه شکری گویم ... مدام خواهش و تمنای نیازمندیها به خدا می برم .. با همه وجود از او درخواست کمک می نمایم ... بعد از آن هم اگر به یادم مانده بود سپاسی می گویم و این همه داشته هایم را بدیهی می دانم ... غافل از اینکه همین نیازهای ارضا نشده امروزم جزو همان بدیهیات فردایم خواهند شد ...

+نوشته شده در سی ام فروردین 1388ساعت9:45توسط ش! | |

به یاد خون خدا

سلام بر عظمت خون خدا، بر دقایقی که اوج و حضیض روح انسانی به نمایش آخرین بار خلقتیان درآمد... گویی خالق بزرگ در اندیشه این بود که انگشت تعجب بر دهان ببینندگان برد با این مخلوق خارق العاده اش... میزانی برای سنجیدن خودمان... اینکه ما بر کدام درجه از این منهای شقاوت تا مثبت ایثار می نشینیم.... این روزها آنقدر نازک دل می شویم که به تنها اندیشه آنروز اشکهای بی اختیارمان جاری می شوند... لیکن تنها یک روز پس امروز چنان همه آن دُرهای گرانبها از خاطر می رود که گویی خون خدا تنها یکبار بر زمین ریخت و آن هم در برگهای تاریخ نگون بخت نقش شده است و من و تو مبرا از هر قیاسی ...

+نوشته شده در بیست و چهارم دی 1387ساعت9:2توسط ش! | |

به یاد خدایی که در سفسطه هیچ مفهومی گم نمی شود ..

ساده بنویس، روان چون رود، ساده نوشتن خود هنری است که در آرایش واژه ها باید جستجو کرد .... تن عریان احساسم را که جامه الفاظ می پوشانم، گاهی اوقات گم می شود میان این همه تفریط آراستگی ...

او رفت میان این همه خواهش ماندن ... هنوز نیمه راه رفتن بود که خیالی اندیشه پریشانش را به چالش می کشید ... می دانی اگر بروی چه ردپای عمیقی بر قلب شنهای جاده می نشانی ... چه خاطرات شیرین دردآوری! بر دیوار خانه خالی از سکنه می آویزی ... لحظه ای درنگ کن ... نفسهای من همگام ثانیه های حضورت به شماره افتاده است ...

آخر اگر بمانم دیگربار نیز شرافتم لگدمال این پلیدیهای نحس خوش سیما خواهد شد... بایستی با چشمان بسته نگاه کنم ... نگاه تاسف بارم را از آینه بردارم و بر دیوار آویزم که شرم نگریستن بر آینه رهایم نمی کند ... اگر چه بر قاب زمان من تصویری بیش نیستم اما آینه تصویری یکتا از من و دیو و پلیدی می آفریند .... پشت بلوغ این مغبچگان کوته فکر اندیشه ای ناررس خانه کرده است .. نه باید رفت... زمانی که یارای دیگرگونی با تو نیست ....

 

+نوشته شده در دوازدهم آذر 1387ساعت8:51توسط ش! | |

به یاد خدای امیدهای بی پایان

 خسته از این همه دیوار، دیوانه ای تکیه بر باد است ... گیسوان پریشانش آواره در باد .... دوردست ها در تیررس نگاهش کورسویی روشن به امید می خواندش .... زیاده غمین مباش گرچه ظرف لحظات بودنت سفالینه ای بیش نیست ... دگران هم که در آنِ بلورینه شان نمی گنجند، انباشته بر زمین خواهند گذارد و .....

چه آراستگی شایسته ای است خلیدن در جام ثانیه هایی که تنها اندیشه شان بلورینگی واحه های پرعطش هجاهای حیران بودنِ آدمی است ... جام را به دست یار بده... آنکه آنسوی همه دیوارهای زندگی، عاشقانه به امید تولد انتظار آبستن آمدنت چشم بر درگاه دوخته است... آن گونه سیرابت می کند که خاطره هرچه عطش و آب و بلور .... به یادگار هم نمی ماند ...

در غلغله بازار خوش خواهش تو را به اتراق تجدید فرا می خوانند ... لیکن آنی درنگ کن ... همین اتراق های گاه بیگاه نفست زمین گیرت خواهد نمود. ... با نفسهای شماره هم هیچ آنی به توقف نیاندیش ... حتی سایه اندیشه اش اجین رخوت ثانیه هایت شود، در مانده ای ... باور کن ... تنها فعل رفتن صرف کن تا نای رفتن با توست ...

  

+نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1387ساعت13:40توسط ش! | |

به یاد خدای حق 

    فریادم از تعفن پیچیده در فضای بی مغز محیطم به سکوت پناه آورده است... باور می کنید که از حرمت حق تنها نامی مانده است آواره در تشویش نامها ... حتی ندایی از محق ترین ها هم بر نمی آید ... در اندیشه عداوت تزویر واژگان مهر خموشی بر لب زده اند ... آری روح قدیسی که در نخستین روز ازل عطایمان کرده اند زیر پتک گامهای هزارچهرگان انسان نما، تنها شمارش معکوس نفسها را پیش گرفته است... در یاس پیچیده در دستان تردید همسایگان خسته ام غمی به عمق چاه جهنم خانه کرده است ... کیست تا لبخندی از سر تفقد بر لب آورد؟ بی آنکه نقاب تزور و دورویی بر چهره اش نباشد ... آه از آن دمی که حق را کنار چاه متعفن حقارت و دنائت سر بردیدند ... دیگر دروغ و دغل به سادگی یک نگاه بی ترحم در پیچیدگی واژه ها حضور بر رخ می کشد ... کلام عشقمان خلاصه در بی هوایی چشمان از نفس افتادمان شده است .... فرصت که کردیم از میان پر مژگان، نیم نگاهی با مهر سردی می افکنیم..

نیشخند بر لب ... خود را اسیر سفسطه مفاهیم بی مغز توجیه می کنیم ... همان دم که تو پا بر حریم حق من گذاردی من نیز به جرم سکوت بیچارگی ام شریک لگدکوبیت شدم ... و او که چون دهلی خموش بر حق فروخورده ام سکوت پیشه کرد ...

+نوشته شده در یازدهم آبان 1387ساعت10:17توسط ش! | |

به یاد خدای آرامش

باز هم سایه مرگ از کنارم گذشت...صدای به هم خوردن دندانهای هراسم آزارم می دهد... چون بید از هجوم بی امان توهم این خواهش بر خود می لرزد. نفَسی که آمده بود دیگر رخصت بازگشتش نیست تا ممد حیات آمالش باشد ... مفرح ذاتش... زنگ پایان رخصتها ... چه حس بی درکی است آن دمی که فرشته مرگ دهان بر نفیر می گذارد ... خلع روحت می کند آهسته خوی .... گویی همین دیروز بود که مادر بزرگ چادر مرگ بر سر کشید ... سپیدی گیسوان غبارگرفته اش همه جا را گرفت ... تنها آیه های اوهام وحشت بود که در سرسرای گوشم می پیچید دیگر دمی نبود که امید بازدمش باشد ... سکوت جسم بیجان بهت زده فریاد می زد گویی هیچگاه زندگی از این حوالی گذری هم نکرده بود ... زندگی چشمان مادربزرگ کجا بود ... سوسوی خموش نگاهش گاه دیگری هم خواهد درخشید؟! نمی دانم آنسوی پرده نهایت چشمانم چه بود ....

دوست دارم نگاهم را میان هزارتوی وحشتم پنهان کنم ... شاید ندبه روح کرخت از حیرتم را رب النوع آرمیدن تفقدی از سر مهر کند ... نگاه بر گور، چشمانم را می زند ... تنگ، تاریک و گران. هیچ نمی اندیشیدم تاریکی هم نگاه برنمی تابد ... لیکن گویی این گونه ای دیگر است ... گیسوان سیاه رب النوع مرگ .... خلع روح که شدی زیر خرواری از خاک خاموش خوراک موران می شوی .... گویی اصلا تو در میان زندگان نزیسته ای ... خیلی که مرهون لطف زندگان باشی به کنجی از خاطراتشان خاطرخوشت خواهند داشت... یاد آن دمی آزارم می دهد که ثانیه ها قربانی تاخت و تاز بی هدف نفس سرکشم شدند .... هماره به این اندیشه که فردا تحفه انابه بر درگاه خواهم برد ....

+نوشته شده در یکم آبان 1387ساعت9:33توسط ش! | |

ای فریادرس فریادخواهان؛

ای ساتر تمامی گناهانم؛ به پناهت آمده ام... از این همه وحشت بودن، با حیای شرمگین ثانیه های بی طاقت،با نگاههای سوزان التماس در بهت بی رنگ لحظاتم جا خوش کرده ام ... می دانی همه هیبت ظرف خوشیهای زندگیم به نیم نگاهی غضبناک از تو ترک برمی دارد ... نم نمک ظرفم تهی می شود ... دیگر قداست اشکهایم را باور ندارم ... معبودا سنگینی قلبم  را تاب نمی آورم .... دستان ایمان عبودیتم بر جان بیجان کلمات نیاز و ندبه ام می لرزد .. معنایی ندارد این ندبه بلا تکلیف چشمانم ... دستم را بگیر تا از این همه تنش بی امان عقل سرخم جانی سالم به در برم... نزدیکیت را در حجم فاصله های عریان بی خبریم از یاد برده ام ... چیزی در گوش باد خواهشم زمزمه کرد، شاید هجاهای رحمت بود که من در گنگی گوشهای خفته ام باختمشان ... گیجی ثانیه های شتابان، بر قاب زندگیم می کوبدشان ... این چه رسمی است که مرا از لیاقت لیالی قَدرَت احساس یافتنی نیست ... مگر تو نگفتی دانه های اشکتان را به بهای خلسه ی آرام زندگی طاق می زنم ... دی با تام و تمام عجز بر طاق سیمگون آسمانت کوبیدم ... تلو تلو خوردم از ضربه گیجی که بر سرم برگشت ...  پس از چه رو هنوز جام نیازم تهی ترین است ... الها رهایم مکن در این غلغله بازار خوش خواهش ... ای پذیرنده تب نیاز خواهندگان ... خاکستر نوشته های دردم را بی کتابت التماسم دیگرباره به سوز بادهای اشتیاق می سپارم باشد که این همه نیاز من به تمامت اشباع رحمتت جان دربازد ....

+نوشته شده در سوم مهر 1387ساعت13:49توسط ش! | |

به یاد همراه همیشگی ثانیه هایم

 سلام؛

چند روزی می شود که بر دیوار بی تفاوتی لحظاتم مشت می کوبم... انگار هیچ اثری ندارد.... تنها مشتهای من دیگر از کوبیدن درمانده اند... بارها نوشتم و خط زدم .... دیگر آبرویی برای واژگانم نمانده است...

نه بگذار یکبار دیگر به این گیجی واژگانم نگاهی بیندازم .... شاید بشود چند کلمه  ای از سر وظیفه  کنار هم چید؟!... شاید جمله ای شود که بتواند احساسم را برای تو بازگوید... شاید هم از آن دوره گردی که کلمه می فروخت چندتایی بخرم ... تا برایت بنویسم از این روزهای نابسامانی .... از این روزهای پا در هوایی آرزوهای خوشبختم... مدتی می شود که کنار پنجره نمی روم ... دیگر از انتظار چراغ و دریچه خسته شده ام ... کوچه خوشبختی هم در این حوالی  کودک چند روزه خواهشم نمی شناسم که تماشای ازدحامش مرا به وجد آورد.... می دانی از اینکه واژگانم برایت معنی ندارند غمگینم.... شاید هم متعجب حیران ... صفحات دست نوشته هایم پر شده از همه واژگانی که از عشق می شناختم... به خیال خود لباسی گیرا بر قامت عشقت دوخته ام .... گاهی اوقات نیم نگاهی از سر تفقد بر خط خوردگی های دفترم می اندازی و ساکت .... نمی دانم چه انعکاسی از نگاه گیج چشمانت بر می خیزد ... از کاوش افکار  مبهمت درمانده ام... برای یک بار هم که شده از این پوستین نتراشیده سکوت بیرون بیا .... تو کلمه ای نو از عشق بگو ... می دانم که خانه دلت انباشته از وفور خواهش است... با اینکه به باور من همیشه سکوت بلندترین فریاد است... اما حال مشتاق کلمات وظیفه ات هستم ... شاید هم باید واژه نامه ای برایم بخری؟!....  

+نوشته شده در سوم شهریور 1387ساعت9:7توسط ش! | |

سلام؛

  همين نزديكي ها كنار همسايگي عادتهاي روزمره مان بارها تو را ديده ام ... آنقدر كه ديگر اعجاز زيستن مادرانه را به كلي از خاطر بردم... چگونه هست كه ما هميشه همه جامگان را به كناري مي اندازيم و تنها كرباسه اي از عادت بر تن ميكنيم... هيچ نمي انديشيم كه چه سان زشتي مكررات آرام آرام حادثه  زادن و زيستنمان را پوستيني بر قامت ميشود ... دلم مي خواهد امروز فقط سپاس سايبان عاشقانگي هاي تو را مشق كنم ... نمي خواهم فراموش كنم ... نمي خواهم اسير چرخه روزمرگي از ياد ببرم كه تو برترين بخشايش معبودمي .. سمبلي از هرآنچه عاشقانه هاي پروردگارم... كه آرزومندنشان بودم ... چه راه درازي دستانم درون دستان صبور تو جان گرفت... نگاه سردم از چشمان پراشتياقت گرمي آموخت.. قلب خالي از مهرم از ايثار تو در حيرت شد ... هنوز هيچ نقشي به خود نديده بود كه تو مهرباني بي منت برآن نقش كردي ... امروز بهانه اي است تا من ياد پروانگي هايت به خاطر آورم .... تو را با ژرف ترين عشق حك شده بر وجودم مي ستايم .... تا بلنداي مرتفعترين اوجهاي لذتم شادي مي كنم.... حضورت را در كنارم با خاكي ترين سجده هاي صبورانه ات شكر گذارم ..... برايت عشق مي خواهم با بي قرارترين هوسهاي تن تازه شكفته خواهشم ... آرامش و بزرگي امروزم را مديون شب زيستنها و نگرانيهاي بي تاب توام... هيچ ندارم كه بهاي بودنت را سپاسگزارم .... نه حتي گوشه اي از مهرت را ... ليكن تمامي ستارگان بيكرانگي هاي آسمان باليدنم را حبه ات خواهم نمود مادر .... و هماره قرين شعف خواهم بود با تو .... مادر ....

+نوشته شده در چهارم تیر 1387ساعت11:8توسط ش! | |

به یاد خیالی روحانی

سلام،

- گاه خواستن است بخواه ....نه نمي دانم ... حضور را گم كرده ام، عقل را درباخته ام... خسته ام، از هراس ثانيه ها بازمانده ام .... آري روزي خواسته بودم كه خيال و خاطره را در حضورت دربازم.... اما اكنون در اختلاط واژه ها هجي كردن را از خاطر برده ام....

- چرا؟ مگر فرش نگسترده بودي؟ مگر در شلوغي خواهشها بر من پشت نكرده بودي؟ حال همه را از حريم رانده ام .... اينك گوي و ميدان توست ... بخواه تا عطايم را باور كني .....

- نه من هيچ نمي خواهم، اشكها امانم نمي دهند.... هواي دلم ابري و باراني است ... مزمن ريشي انديشناكي افكار مرددم را مي آزارد... من عبوديتم را مدتها پيش، از آن اين روز  پيمانه كرده بودم ....ليكن اكنون تهي ام ... تهي تر از حتي التماس تمامي لحظات بودنم ....

- پس از چه رو دستان خواهشت بسوي آسمان بلند است...؟ گاه يافتن است، نمي خواهي ....؟

- دلم پر است از هرچه ياس ترديدهاي باران بغض كرده .... از هرچه نمي دانم هاي بودنم .... تكرار واژه ها ديگري افاقه نمي كند .... در تكرر ثانيه ها حتي معجزه بودن هم اسير روزمرگي است .... ناسپاسي ام را تقصير مكن ... در تب لحظات نياز و ندبه هذيان واژگانم را به دل نگير.... حتي خنكاي يك نسيم نگاه تو آرامشي عظيم بر تار و پود تشويش نيايشم مي بخشد....

+نوشته شده در هفتم خرداد 1387ساعت12:35توسط ش! | |