تبليغاتX
سخنان سکوت

سخنان سکوت

It's rainy in my dream always...
and my heart is full of love for your blest heart like that nonstop rain....
 
خیال من همیشه بارانی است ....
و قلب من همانند آن باران بی توقف پر از عشق برای قلب خوشبخت توست ... 

+نوشته شده در سیزدهم آبان 1388ساعت15:23توسط ش! | |

سلام تمامی آرزوهای من

  مصرانه می خواهمت... آنقدر که دیگر تاب این هوس جانکاه برنمی تابم... تا به کی در میان ویرانه های حسرتم آواره باشم ... تا به کی عاشقانه ترین تپش های قلبی که آسودن بلد نیست لای دستان هراسم پنهان کنم... هربار که نبض لحظاتم را گرفتم آهنگی جز خواهشت نداشت... لیکن به ندرت فرصت می کنی تا هم آوایش شوی... دیروز از نردبان اشتیاقت بالا رفته بودم ... تا برای تو انگورهای سرخ لذت برچینم... دامنی از حضور عطشناکم را نیز کنارش ریختم ... گذاشتمشان کنار طاقچه عادت دیدن هر روزمان....

وقت سحر همه خواستنیها را سربسته در نامه ای سرگشاده برای خالقمان فرستادم .... می دانم این روزها آنقدر برایش عزیز است که تاب التماس صدایم را نخواهد آورد ...

پس باشد تا بهار برگردد ... باران ببارد ... خیس سیرابی شود این آرزوهای بی دردی من .... شاخه ای از آن انگورهای سرخ را برایم خواهی کاشت ...

 

+نوشته شده در دوازدهم شهریور 1387ساعت10:31توسط ش! | |

سلام همسفر یادهای زنده ام

عطش سبوی عاشقانه های تازه شکفته­ام میرابی جز تو نمی­ شناسد... چون سفالینه ای بی دهش، همه خستگی های بی دردم ترک برداشته است، ..... دیگر نه در طراوت بهار، نه در خشکی مرداد داغ تنت تشنگی را باور نمی کند .... هرآنچه هست عصیان سیرابی عطش است و خواهشش ..... همین دیشب بود که در عشقبازی رویای نیمه شبان شکوفه لبخند بر لبان پر از خواهش بوسه ات پیچیده بود، من کنارت زانو زده  بودم .... تا در محراب حضورت نماز کنم،..... تا گیجی ثانیه های بهت زده ام را به عقل درآویزم.... چه عادت ساده لوحانه ای لبخند حیرت برلبانم نقش کرده است .... مگر نه این است که من همآره خواب باران و بوسه و کبوتر آرزو می کردم .... حالا معبودم مرا سرخوش از واقعیت بهار پر باران بی عطش کرده است... پس از چه رو  نابخردانه وهم کلام می کنم حضور فرصت عشقبازی بی رنجم را؟.... 

لیکن برآنم که بیدار شوم از اوهام خیالی رنج .... باور کنم سیب سرخ عشقت را .... گاهی چه بی هوا چشم باز می کنی و از بهت باران و طراوت ابرهای آسمان احساس، پلک هم نمی توانی برهم زنی .... دق البابی در سکوت حیرت زده کلون درگاه خانه می شکند .... به سادگی سلامی که در آستانه انتظار می پیچد...

+نوشته شده در هفتم مرداد 1387ساعت9:19توسط ش! | |

به یاد خدای عاشق

سلام،

  از خیالی که تو را با خود به همراه آورد می نویسم... از احساسی که نرمک نرمک تا عمق ریشه های نفس بی تابم نفوذ کرده است... از تب داغ و تند عاشقانه های پرتپش سخن می گویم ... وجودی که از میوهای گس لذت پر شده است ... نهالی بود دیروز که به بار باور شیفتگیهایم نشسته است... می دانی من تو را تا اوج، تا بلندای فریاد فروخورده چندین ساله ام نماز می گزارم ... تا وسعت پهن دشت آرزوهای همه عمرم می ستایم ... تو  به دق الباب آمدی ...هنگامی که تن لحظات صبوریم در تب تند انتظار هذیان می کرد ... گویی مدتها بود که تو در خیال و خواهش من حضور داشتی .... لیکن نگاه مشتاق من از تقدیر، التماس ذره ای عشق بی منت می کرد .... حالا تو  هستی کنار لحظات خالی از التهاب من ... زیر سقف عظیمترین کاخ رفعتم ... هوای تو مرا تا کوچه باغهای کودکیم می برد ... تا ظهر داغ تابستان دیوانگی های بی مغزم .... تا هیجان تند و تیز هوس خزیدن از کنار دری که همیشه می پائیدم ...

اکنون عطش سیری ناپذیر خواهشت رهایم نمی کند ... مشتاقم بیش از آنچه بتوانم تو را در قالب واژگانم بگنجانم ....

تقدیم به همسرم. 

+نوشته شده در یازدهم تیر 1387ساعت8:59توسط ش! | |