سلام
در غریبگی مه آلود چشمانت گم شده ام... دیریست که درمقابل آینه چشمانت ننشسته ام ... چه شد که من میان این همه هجمه تنهایی هجاهای عشقم مانده ام ... دیگر تاب نمی آورم این رفاقت غریبه عشقت را!!!؟؟؟
در تاخت و تاز بی رحمانه ثانیه های شک و بی اعتمادی بند بند وجودم می لرزد ... کجاست آواهای تایید باورم ... ایمانم از تار و پود نخ نمای پوسیدگی خبر می دهد.... انگشت بر این کرباسه کنی سوراخی به وسعت چشمهای بی قرارم باز می شود .... تضمین نمی کنم ریسمان عشق پژمرده ام را .... سقوط از آنمان خواهد شد ... و من میان آسمان و زمین زندگی برای همیشه هر آنچه خوشی وصال توست را به رویاهای دخترانه ام خواهم سپرد ...
باور کن این سطور تنها ردیف و قافیه نوشتار خسته ام نیست ... اینها حقایقی است که به سخره شان بگیری دودمان آسایش وصال دور از دسترسمان؟؟؟!!!! را به باد یاس و نامیدی و هجران خواهند سپرد ...
