بیا و پایانم را آغازی دیگر باش.... اندک اندک این خیال خیالاتی من باور می کند که پایان ماجراست!؟؟؟
میان بهت واژگان گیج و خسته ام به دنبال حرفی نو می گردم ... کلمات اندکی می یابم که ظرفی برای شادی دستهایم باشند ... شاید از آنروست که غم یکه تاز سخنان دل پریشم گشته است ... دی که در شوق دیدار پا به پای عقربه های شتابان ساعت دور خود می چرخیدم ... بردیدم از این همه یاس نیامدنت... مهیای حضورت بودم، خط به خط شوق دیدگانم را با خود می کشیدم ... اما نگاهم بر درگاه ماسید و گوشم از کمین شنیدن دیوانه گشت ... اما تو همچنان نبودی تا بی قراری این نیاز بی تاب را ببینی .....
